ماهان نفسی

خاطرات ماهان نفسی

ماهان و ورزشاي مورد علاقش

ماهان عزيزم عشق من نفس من تَو الان دقيقا ٥سال و ٦ماه و26روز سن داري ولي خيلي بزرگتر واقاتري از سنت جونم برات بگه تَو اين مدتي كه نبودم بگم براي خودت فوتباليست خيلي موفقي شده ️🥅و يه اسكيت باز تيز وبز ⛸ خيلي اين دوتا ورزشو دوستداري وكل هفته هات باهاش پره اساسي چًون تحرك ورزشيت خيلي زياده يه پسره ظريف برعكس كوچولويات شدي مربياي فوتبالت اقا سالار و اقا فرشاد كه مربي اولت بودن خيلي زياد دوستدارن با اينكه بعدش اقاي أسدي مربيت شد يه اقاي با اخلاق كه به خاطر مسائلي از اكادمي رفت بيرون الان علي اقا و اقا رضا مربياتن ولي بازم سالار هر روز بهت تَو اكادمي سر ميزنه و دنبالت ميگرده كلي باهات خوش وبش ميكنه بعد ميفرسته دنبال فوتبالت ️ ️ ناگفته نمون...
4 تير 1396

شروع دوباره

هوراااااا امدم مامان ولي اين بار با ارسال مطلب با تلگرام خيلي خيلي دلم برات تنگ شده بود عزيزممممم ديگه شروع ميكنم همه خاطراتوتو نوشتن امروز دقيقا ٤/٤/١٣٩٦اولين مطلب و عكستو ميزارم اينم ماهان زيباي مامان كه ديگه الان اقايي شده براي خودش...
4 تير 1396

۲سال نبودم شرمنده مامانی

نمیدونم از کجا شروع کنم چی بنویسم چی بگم چیکار کنم فقط میتونم مامانی عزیز دلم ببخشید که دیکه مثل سابق وقت وبلاگ نویسی ندارم اخه تو دیگه مرد شدی انقدر کارا هست باتو کنم که یادم میره اینجا خانه ای داریم که حرفامونو توش میزنیم تا وقتی که دلمون گرفت سربزنیم و ببینیم چه روزهای خوبی داشتیم شاکر خداباشیم پسرم نفسم ماهان نفسی عشقم الان ۴ سال ۵ ماه و ۱۹ روزته وساعت ۲:۴۵دقیقه نیمه شبه خوابم نمیبرد چون سرمای بد خوردم و خواب نداشتم مونده بودم چیکار کنم حوصلم سر رفته بود گفتم بیام تو خاطرات تو سرک بکشم الان که دارم مینویسم عشقم صدای خروپف کوچولوت به گوشم میرسه اخه هنوز تو پیش من و بابایی میخوابی ولی کنار از مااخه هنوز خونمون دوخوابه نشده با دعاها...
29 ارديبهشت 1395

تولد تولد

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا وجود پاکت اومد تو جمع و خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این روز و تو این ماه از آسمون فرستاد خدا ۱ ماه زیبا تولدت مبارک عزیز دلم پسرک من تولدت مبارک امسال شما شمع 3 رو فوت کردی الهی 103 رو فوت کنی عشق منی جون منی فدات شم فدای اون چشات شم عشق میکنم میبینمت عزیزم کاش بدونی بدون تو میمیرم پسرم باورم نمیشه 3 ساله که در کنار شما اسم مادری رویدک میکشم وای خداجونم چه جوری شکرت کنم با دادن این پسر نمونه ببخشید دیر به دیر به سایت سر میزنم باوجود شیطنتات بازم خوبه میتونم مطلب ونوشته برات بزارم عزیز دلم چون هم خونمون کوچیکه هم تو ماه صفر تولدت افتاده نتونستیم برات جشن بزن وبکوب بگیرم ...
10 آذر 1393

گذشت زمان

سلام پسر ناز مامان منو ببخش نه عکسی دارم نه چیزی چون گوشیم خراب شد هر چی عکس داشتم ازت پرید ولی گیر میارم میرم سراغ گوشی اطرافیان هر چی توش مربوط بهت بشه میگیرم میارم میزارم تو وب خوشگلت امدم بگم از خاطراتت الان حدود 4 ماهی هست که سراغ وبت نیومدم اخه دیگه فرصت نمیکنم ولی الان که فرصتی پیداکردم امدم برات بنویسم بنویسم تا یادمون بمونه چی گذشت تو این مدت بگم هزار ماشالله حرف زدنت دلبری میکنه بیا و ببین 2تا شعر یاد گرفتی اهویی دارم خوشگله با یه توپ دارم قلقلیه رو خیلی جیگر میخونی میتونی 12 رنگ هم خوب بگی انگلیسی هم که کلی کلمه بلدی مثل اب-توپ-ماشین-در-شیر--پدر-مادر-اسب-گربه-سگ-سیب-خودکار-دیوار-دوست دارم-سلام-ماهی-چای-پرتقال و چ...
11 مهر 1393

امدم با خاطرات جدید

سلام عشق مامان سلام تمام هستی من سلام عمر من امروز میخام فقط برات بنویسم بنویسم که چقدر دوست دارم بنویسم که چقدر خوشحالم که تورو دارم بنویسم خداجون خدای مهربون همیشه سپاسگذارتم به خاطر وجود ماهانم عشقم الان شما 31ماهتونه یعنی خداا من 31 ماهه مامانم خدایا چقدر خوبه اگه عمر داره میگذره اینجوری بگذره که نفهمم چقدر با تو شادم با تو احساس ارامش دارم با تو همه چی هستم با تو زندگی معنا داره با تو زندگی زیباتر پسرم مرد کوچک من مرد رعنای من من وبابا هر روز که نگاهت میکنیم میگیم خدایا از عمرما بگیر بده به پسرمون خدایا لبشو همیشه خندون وچشاشو همیشه پر از اشک شوق کن عزیزم نمیدونم چرا هر چی مینویسم احساساتم تموم نمیشه میخام از کارات بگم که...
13 تير 1393

مامان امد با خاطرات سال 93

سلام پسر عزیز مامان همه زندگی مامان امدم بلاخره امدم بگم از سال 93 به خدا انقدر بازیگوش وشیطون شدی که به کار خونه نمیرسم چه برسه به وبلاگت ولی خوب اول از همه جا داره از خاله شادی دنیای مجازیت تشکر کنم کلی برات تقویم سال 93رو طراحی کرده وبرات فرستاده ولی هنوز موفق به چاپ شدنش نشدم وخیلی زود به زود میاد به وبلاگت سر میزنه وهمش از من میخواد وبلاگت به روز کنم خاله شادی دوست داریممممممممممممممممممم سال 93موقعه سال تحویل همگی با خانواده مامانی وعموهات عمو محسن عمو مجتبی وعمو مهدی سر مزاراقاجون بودیم خیلی جاش خالی بود بینمون باورم نمیشد که سال 93 اقا جون پیشمون نباشه وبرای حس وجودش در کنارمون باید سر خاکش بنشینیم نمیدونم چرا دلم گرفت با...
20 ارديبهشت 1393

ماهان 26و27 ماهگیت مبارک

سلام عشق مامانی سلام جون مامان همه عمر مامان نمیدونم چی بنویسم فقط مینویسم تمام وجودمی تمام زندگیمی طوری که اگه قرار یه لقمه نان خالی بخورم اگه تو توش سهیم نباشی اصلا بهم نمیچسبه عزیزم ببخشید نتونستم بیام واین ماهدونگی هاتو جداگانه تبریک بگم اخه شما که برای ادم وقت ازاد نمیزاری ولی ما همینجوری میخوایمت تو دگه با اون زبون شیرینت داری جمله میگی عزیزم حرف زدنت خیلی دلبر شده نمیدونی که وقتی میخوای هم دولپ وهم لب ادمو ببوسی چه جوری با اون انگشتای کوچیکت میگی 3تا بس 3تا بوس همه عاشق این حرکتتن نمیدونم چرا خیلی کم بهم مامان میگی همش یسره میگی زهرا جون زهراجون تازه یه چز خیلی جالبببببب بیرون که باشیم میگی زهرا ...
10 اسفند 1392

ماهان وعکساش

عزیزم دورت بگردم اینجا صبح ساعت9که ما تو ویلای عمو فرهنگ دوست باباجون بودیم که قرار بود بابا بره سرکار من وشما کنار عمو ونامزد خوشگلش بمونیم تا بابا بره کاراشو کنه وبا خاله فاطمه بیاد که ساعت 9 زنگ زد وخر فوت اقا جونو داد که بلند شدیم راه بیفتیم با عمو فرهنگ که یهو دیدم اوف چقدر برف امده اینم یبار منو بابا مشغول حرف زدن تو ماشین بودیم که یهو دیدم شما صدایی ازتون در نمیاد دیدم عزیزدلم ایستاده عقب ماشین سرتونو گذاشتی روی تاقچه وخوابتون برده وحشتناک عاشق ماشینی وهر جا بری چشمت بخوره میخوای که لنگشو داشته باشی هر چی هم بخرم رات مهمون 2روزه دیگه رفته تو سطل اشغالی اینم رفته بودم خرید که شما انقدر گریه کردی...
13 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ماهان نفسی می باشد