ماهان نفسی
خاطرات ماهان نفسی
قالب وبلاگ

[ يکشنبه 20 مرداد 1392 ] [ 3 PM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

الهی من فدات شم مامانی عزیزدلم قربون خدا برم که تو رو انقدر ناز افریده 4 ماهگیت مبارک باشه نمیدونی چه احساس خوبی دارم که بزرگ شدنت رو میبینم امروز منو بابایی تورو اماده کردیم بریم واکسن بزنیم من همش دلهره داشتم ولی از ترسم که باز بابایی رو ناراحت نکنم رو نمیکردم وقتی به بیمارستان رسیدیم که گفت واکسن نمیزنیم بعداز تعطیلات نمیدونی که چه حسی داشتم همش میگفتم اخ جونم پسرم قسر در رفت ولی بابایی گفت میریم یه بیمارستان دیگه امروز باید واکسن بزنه اخه نمیدونی این بابا از 100 بچه هم بدتر اصلا دوستنداره کارهای مربوط به تو 1روزم اینور اونور بشه رفتیم به 2تا بیمارستان دیگه هم سر زدیم اونها هم منو خوشحال کردن گفتن نه نمیزنیم بعد از تعطیلات ولی بابای شما دست بردار نبود میگفت باید امروز واکسن پسرمو بزنم میخوام خودم ازش مراقبت کنم اگه بیفته بعداز تعطیلات من نیستم خلاصه منم که به دلم صابون زده بودم که هیچ جا واکسن تزریق نمکنن همش میگفتم اره امروز باید واکسنو بزنیم برو فلان بیمارستان که بابای ناقلا شما به فکرش رسید که بریم خانه بهداشت ولی وای که رفتن همانا واکسن زدن هم همانا نمیدونم خانم پرستاره تو اون تعطیلات تنهایی تو خانه بهداشت چیکار میکرد که با کمال خونسردی و با لبخند گفت بله ما امروز واکسن میزنیم منم که اشک تو چشام جمع شده بود بابایی گفت تو نمیخواد بیایی تو بمون بیرون که منم همش با 2تا دستم گوشامو محکم گرفتم تا صدای گریتونشنوم که یهو دیدم بابا میگه خانمی دستتو بکش تمام شد وقتی دیدم اقا انگار نه انگار که واکسن زدن لبخند از لباش قطع نمیشه که گفتم چی تموم شد گریه نکرد بابا گفت فقط وقتی سوزن کرد تو پاش بعدش انی ساکت شد من که با دیدن این صحنه که پسرم گریه نمیکنه از خوشحالی خداروشکر میگفتم امدیم خانه ولی من خیلی برام سوال انگیز بود که چرا پسرم اصلا درد نمیکشه گفتم محمدنکنه واکسنو اشتباهی زدن مگه میشه گریه نکنه که محمد گفت حالا اگه گریه میکرد بیچاره پرستار رو چپ و راست دعواش میکردی حالا هم که گریه میکنه میگی نکنه پرستاره اشتباه زده که خلاصه گل پسرمون اصلا برای واکسن 4 ماهگیش گریه نکرد ولی 2 شب پشت سر هم شبا کمی تب کرد که اونم بابای مهربونش مثل شیر بالا سرش پاشواش میکرد خدایا شکر با دادن همچین شوهر مهربون اینم بود جریان واکسن زدنت اینجا هم روزی که واکسنتو زدیم واقا دمر خوابیده رو تختش و تا صداش کردم با تعجب بهم نگاه کرد

ماهان و واکسن 4 ماهگیش

[ پنجشنبه 10 فروردين 1391 ] [ 13:24 ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این گل پسر ماهان متولد 10/9/1390دربیمارستان میلادتهران-اسم باباش محمد فتح الهی واسم مامانش زهرا کژلو-اسم پدر بزرگ ومامان بزرگ پدریش:حاج احمد فتح الهی وصدیقه مهدی کاشی-اسم پدر بزرگو مامان بززگ مادریش:حسن کژلو و زینب جباری
لینک دوستان
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 81
بازدید دیروز : 135
بازدید هفته گذشته : 361
کل بازدید : 211877