ماهان عشق بابا و مامانماهان عشق بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

ماهان نفسی

ماهانم تو مطب دکتر

سلام نفسم امروز به خاطر اینکه مریض شدی بردمت دکتر اخه سرما خوردی خیلی هم بی حال شدی کارت شده خوابیدن منم بردم پیش همون دکتر خوبه که هر دفعه ببرم پیشش زود خوب میشی امروز با اینکه خیلی مسیرش به خونمون دور بود دست زن عمو مینا درد نکنه زحمت کشید مارو با ماشینش برد اخه زن عمو خیلی به مالطف داره هر وقت خواستم تورو ببرم دکتر همیشه زحمت ما گردنش بوده خدا ساراشو براش نگهداره ولی تو شیطون بلا تا رسیدیم پیش دکتر وقتی دکتر صدات زد چشاتو چپ کردی و به حالت خیره نگاهش کردی که دکتر با دیدن اون صحنه به سالمی چشات شک کرد منم که دیدم دکتر اینجوری گفت:خیلی نگران شدم هر کاری کردم تا ثابت کنم که تو داری اعدا داری در میاری  تو دست از...
13 اسفند 1390

ماهانم روز تولدت باز روز به دنیا امدنتو برام یاداوری کرد

وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست  و هدیه من به تو نازنین قلب مادری است که فقط برای تو میتپد  عاشقانه و صادقانه دوستت دارم و سومین ماه تولدت را تبریک میگویم  تولدت مبارک   عشقم نمیدونی که چقدر خوشحالم که ٩٠روزه شدی ولی نمیدونم خودت هم این حسو داشتی که 3ماه پیش چنین روزی متولد شدی اخه خیلی برای من و بابا جالب بود تو دقیقا صبح ساعت 3:10دقیقه از خواب با یه گریه کوچیک بلند شدی وهم زمان منو بابا باهم از خواب پریدیم و جفتمون بهت نگاه کردیم وگفتیم چیه تو هم فهمیدی امروز تولدته تو هم با نگاه قشنگت لبخند زدی ویه اقو ..اقو کردی و با یه خنده قشنگه دیگه برگشت...
10 اسفند 1390

هدیه های ماهان

سلام نفسم دیروز مهمون داشتیم ٢ تا از دوستای بابایی امده بودن دیدنت ( عمو میثم و عمو علی )تو هم با دیدنشون با اقو اقو کردنت  و دستو پا زدنت بهشون خوش امد  میگفتی اخه نمدونی که خیلی بلا شدی عمو میثم با زنش و پسر گلش نیکیار امده بود نیکیار خیلی باادبه من خیلی دوستدارم منم تورو مثل اون باادب بار بیارم اخه نمیدونی که چقدر حرف گوش کن بود  امد از من اجازه گرفت تا با ماشینات بازی کنه وقتی بازیش با ماشینات تموم شد مثل اولش سر جاش گذاشت خیلی پسر نازی بود همش ٤سال سن داشت ولی رفتارش و کردارش از سنش بیشتر به چشم میومد هزار الله اکبر خیلی هم شیرین زبان بودفرموش کردم عکس ازش بگیرم تا تو سایتت برات بزارم تا ...
9 اسفند 1390

ماهان جقجقه به دست شده

گل پسرم سلام امدم بگم دیگه وقتی جقجقه به دستت میدم خودت به دستت میگیری و باهاش بازی میکنی خیلی با تعجب بهش نگاه میکنی و صداشو در میاری خیلی خوشحالم که چیزای جدید جدید یاد میگیری و وقتی میزارمت تو کریر جقجقه رو میدم بهم می دستت اول با صداهایی که در میاری بهم میفهمونی که میخای تلویزیون تماشا کنی منم تلویزیون برات روشن میکنم و میرم سراغ کارام دیگه با مامان خوب همکاری میکنی کمک میکنی تا وقتی بابا داره میاد کارامو کامل کرده باشم  منم این عکسارو ازت گرفتم   ...
9 اسفند 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ماهان نفسی می باشد