ماهان عشق بابا و مامانماهان عشق بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره

ماهان نفسی

ماهان بقل مادر بزرگه مامانش

سلام به نفس مامان مامانی چند روز پیش ننه تو رو بقل کرده بود یاد عکسی افتادم که منو همینجوری بقل کرده بود وازش خواستم که با تو همون شکلی عکس بگیره که بزارم تو وبلاگت ولی از شانس بعد امروز که امدم جفت عکسارو بزارم خواستم از روی عکس خودم با ننه ام عکس بگیرم شما بقلم بودی ولی با کمال خونسردی انچنان تگری رو عکس زدی حالا که عکسو شستم وگذاشتم خشک شد هر کاری میکنم دیگه واضح قیافه هامون معلوم نمیشه ونشد که بشه ومنم دلم نیومد عکس شما با ننه رو نذارم خوب عیبی نداره این برات هم خاطره است وهم عکس شما با ننه من راستی یه خبر هم بهت بدم عشق مامان دادام حالش خوب شده و دکترا تا چند روز دیگه مرخصش میکنن دوستدارم خدایا به خاطر شفای دادام ...
8 ارديبهشت 1391

ماهان وخواب نازش

عزیزم الان چند شبه خیلی دیر میخوابی همش یه ادم بیکار میخوای که باهات بازی کنه انقدر جیغ میزنی طفلی بابارو هم بیدار میکنی ومنم با کلی بازی با شما   شمارو خسته میکنم ونازم به یه خواب بلند فرو میری منم که میبینم انقدر خوابت عمیق میشه که هرکی نفهمه میگه چند روزی هست خوابی منم این 2 تا عکسو ازت امشب گرفتم تا خودت بزرگ شدی ببینی این قیافه برای کسی که 15 دقیقه است که خواب رفته الهی مامان دورت بگرده انشالله همیشه خواب های خوب ببینی جیگرتو هیس به زور خوابوندمش   ...
5 ارديبهشت 1391

ماهان و گردش تو محوطه

سلام عشقم همه کسم مامان دیونه وار عاشقته عزیزم امروز خیلی بهونه گیر شده بودی منم تصمیم گرفتم ببرمت تو محوطه بچرخونمت اخه بیچاره بابایی خسته وکوفته از سرکار که میاد شما براش خودتو لوس میکنی وبابایی هم شمارو میبره با کالسکه دورتادورمحوطه میچرخونه تا خوابتون ببرهومنم گفتم همین کارو بکنم وشمارو سوار کالسکه بردم تومحوطه چرخوندمت کلی حال کرده بودی ولی من همش میترسیدم اخه تو محوطه ما هرکسی از خانه که میاد بیرون به جای بچه یا سگ بقلشه یا گربه منم خودم از گربه بدم نمیاد همیشه بهشون غذا میدم ولی از اون وقتی که شما قدم رنجه فرمودید میترسم برم پیششون میگم نکنه یه وقت مویی یا عطسه ای بکنن و باعث بیماری شما بشن وبه خاطر همین خیلی مواظبت بودم ولی خدای...
5 ارديبهشت 1391

ماهان ومسابقه نی نی وبلاگ

سلام مامانا برای اولین بار ماهان تو مسابقه شرکت کرده موضوع مسابقه هم بچه متفکر منم این عکس ماهانو گذاشتم اگه دوست دارید بهش رای بدید اینم لینکشه http://noruz1391.niniweblog.com/post644.php   زمان رای گیری هم اول اردیبهشت منتظرم ...
31 فروردين 1391

اخ جونم یه مهمون

سلام عشقم عزیزم امروز یه مهمون مثل خودت نازو قشنگ داری امروز پارسا جیگر با مامان و باباش خانه مارو قابل دونستن وبه خانه ما امدن نمیدونی چقدر با دیدنشون خوشحال بودیم بازم مثل همیشه شما شیطون و جیغ جیغو ولی اقا پارسا ساکت و اروم ولی خیلی با حال بود همش دوست داشت باهاش حرف بزنیم واونم مثل شما برای ما دلبری کنه خیلی بامزه بود وقتی پارسا شیشه میخورد شما با تعجب بهش نگاه میکردی و همش اون زبون کوچولوتو در میاوردی بیرون به منظور اینکه دلت از اون چیزی که اقا پارسا داره میخوره میخواد شکلک در میاوردی منم که اصلا طاقت اینکه شمارو اینطوری ببینم سریع برات تو شیشه کمی اب نبات وعرق نعنا ریختم وبهتون دادم ولی بلد نبودی با شیشه چیزی بخوری کمی باهاش ...
29 فروردين 1391

ماهان حاظر شده بره خانه مامانیششششششششششششش

پسرم اینجا حاضر شدی بری خانه مامانی صدیقه   منتظر بابایم منم داشتم از این انتظار استفاده میکردم وچند تا عکس میگرفتم یه دفعه چشت افتاد به صندلیت و با صداهایی که از خودت در اوردی بهم فهموندی که دلت میخاد باهاش بازی کنی  منم گذاشتم روش به امتحان ببینم میشینی توش دیدم بله خیلی هم احساس راحتی می کنی اخه تو عاشق رنگ قرمز و ابی هستی و سفیدم خیلی بهت میاد ولی عزیز نمیزاره زیاد تنت کنم میگه بچم به چش میاد چشش می کنن منم زیاد سفید تنت نمی کنم ولی خودمونیم چقدر تو این لباس ناز شدی مامان فدای این قیافت بشه جیگرم عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتم اینم عکسی که رو صندلیت نشستی وژست گرفتی مامان فدات بشه ...
28 فروردين 1391

ماهان برای دادام دعا کن

عزیزم حال ندارم خیلی داغونم دادام حال نداره دادام یعنی بابای بابام من وخواهرام بهش میگی دادا از شما خواننده های این پستم خواهش دارم براش دعا کنید خیلی بدحاله التماس دعا
28 فروردين 1391

خدا ماهان و یکبار دیگه بهم داد

سلام عزیز دلم نفسم عشقم نمیدونم به چی توصیفت کنم فقط میگم الهی شکر که از سرت گذشت مامانی داشتم میمردم دیگه حتی دوستندارم اون لحظه به یادم بیاد ولی مینویسم که بگم خدایا شکرت شکرت که پسرمو برام نگهداشتی نمیدونم چه جوری بنویسم دستام باهام همکاری نمیکنن هنوز از لرزش نیفتادن ولی مینویسم داشتم با یه خاله نی نی وبلاگی داشتم حرف میزدم که شما هم که شیرتونو خورده بودی و دمر سرجاتون خوابیده بودی یک دفعه احساس کردم درد داری داری به خودت میپیچی که سریع شمارو به حالت طاق باز برگردوندم دیدم اصلا نفس نمیکشی سیاه وکبود شدی اینجا بود که تمام تنم لرزید فقط بهت نگاه کردم وگفتم ماهانم مامانی توروخدا توروخدا چته خدایا بچم چشه چرا سیاه شده چرا نا نداره چشاشو ...
23 فروردين 1391

عکسای مونتازی

گل پسرم تازه توستم خودم به کمک مامان پارسا جون کمی فتوشاپ یاد بگیرم این سه تا عکسو خودم درست کردم     ...
22 فروردين 1391

تقویییییییییییییییییییم ماهان

مامانی سلام شرمنده ام خیلی سعی کردم خودم تقویمتو طراحی کنم ولی نتونستم راستشم بخوای یکی از این مامانای وبلاگی خیلی سعی کرد که به من طراحی تقویم رو اموزش بده ولی من نتونستم بابایی هم که دید من خیلی دوستدارم ازت تقویم هر ساله داشته باشم برات تقویم سفارش داد یه طراح تقویم طراحی کرد دستش درد نکنه بد نشده منم بهت قول میدم برای سال دیگتو خودم طراحی کنم ...
22 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ماهان نفسی می باشد