گل پسر استقلالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
ماهانم استقلالی شده مامان یادش به خیر منو بابایی نامزد بودیم رفته بودیم گیشا خرید که یک دفعه چشم به این لباس افتاد اخه مامانی بعد استقلالی به خاطر همین به بابا گفتم بیا اینو بخریم اگه خدادر اینده بهمون یه پسر داد تنش کنیم بابا هم که عاشق پسره نه نیورد ومنم با هزار ارزو خریدمش همیشه نگاش میکردم میگفتم محمد اگه نی نیمون دخترم بشه یک بار اینو تنش میکنم بابا هم میگفت انشالله خدا بهمون بده سالم باشه هر چی شد شما این لباسو تنش ک...
نویسنده :
مامانی
14:23
13 بدر و ماهان
سلام مرد من عشق زندگیم راستشو بخوای این ١٣ با تمام ١٣ بدرهام فرق داشت میدونم خودت فرقشو میدونی بله وجود فرشته ای مثل تو فرقشه عزیزم خیلی بهمون خوش گذشت با خانواده عزیز(مامان من)رفتیم چیتگر اقا جون دستش درد نکنه ساعت ٤ صبح رفته بود برامون جا نگهداشته بود اخه نمیدونی که با اینکه ماهم ساعت ٧صبح راه افتادیم کلی تو ترافیک موندیم وگرنه چیتگر که سهله هیچ جا برای نشستن نبود خلاصه شما هم که اصلا عادت به زود بیدارشدن ندارید وقتی رسیدیم پارک شما وقتی احساس کردید به مقصد رسیدیم خوابتون برد اخه یه کوچولو هم هوا خنک بود ترسیدم سرما بخورید شمارو تو کریرتون گذاشتم تو ماشین افتاب هم تو صورتتون افتاده بود شما ساعت ها خوابیدید ساعت ١٢ بود که بیدار ...
نویسنده :
مامانی
16:27
ماهان و 4 ماهگی واکسن
الهی من فدات شم مامانی عزیزدلم قربون خدا برم که تو رو انقدر ناز افریده 4 ماهگیت مبارک باشه نمیدونی چه احساس خوبی دارم که بزرگ شدنت رو میبینم امروز منو بابایی تورو اماده کردیم بریم واکسن بزنیم من همش دلهره داشتم ولی از ترسم که باز بابایی رو ناراحت نکنم رو نمیکردم وقتی به بیمارستان رسیدیم که گفت واکسن نمیزنیم بعداز تعطیلات نمیدونی که چه حسی داشتم همش میگفتم اخ جونم پسرم قسر در رفت ولی بابایی گفت میریم یه بیمارستان دیگه امروز باید واکسن بزنه اخه نمیدونی این بابا از 100 بچه هم بدتر اصلا دوستنداره کارهای مربوط به تو 1روزم اینور اونور بشه رفتیم به 2تا بیمارستان دیگه هم سر زدیم اونها هم منو خوشحال کردن گفتن نه نمیزنیم بعد از تعطیلات ولی بابای شما ...
نویسنده :
مامانی
13:24
عکساهای جالب ماهان
اینجا رفته بودیم خانه عمو مهدی شما هم مثل همیشه خواب بودی بابا هم شمارو رو تخت سارا دختر عمو تون گذاشت وسارا هم کنار شما دراز کشید نمیدونی بابا چقدر سارا رو دوستداره و منم که میدیدم انقدر قشنگ باهم خوابیدید این عکسارو گرفتم بقیه در ادامه مطلب  ...
نویسنده :
مامانی
12:51
ماهان بابایی شده
ای پیسر شیطون نمیدونی که چقدر بابایی شدی همش دوست داشتداری بقل بابا باشی هر جا که میرفتیم گریه میکردی تا بابایی بقلت میکرد مثل ابی رو اتیش ساکت میشدی جدیدا هم دوست داری پشت فرمون هم بقلش باشی منم چند تا عکس که بقل بابایی بودی گرفتم راستی مثل ادم بزرگا از مهمونی که میومدیم این بابا سریع لباستو که عوض میکردم پیش بابا دراز میکشیدی و مشغول تماشای تلویزیون میشدی نمیدونی که چقدر از تماشای تلویزیون لذت میبری اینجا هم تنهایی که یه روز دیگه بود که داشتیم میرفتیم مهمونی بابا شمارو گذاشته رو صندلی پشت فرمون تو هم ساکت نشسته بودی و منتظر بابا اینجا هم از...
نویسنده :
مامانی
12:49
ماهان ولباسای عیدش
سلام پسرم میدونم از دستم خسته ای ولی نمیدونی که مامان چقدر بد حاله اخه عشقم 2روز بود که فقط دنبال لباس خریدنو خرید عید بودیم امروزم که اخرین روز سال 90فقط امدم که اخرین پست 90 برات بزارم که فردا اگه اینو خوندی نگی مامان خانم چرا اخرین پست 90 برام نذاشتی ولی از همه خاله های نی نی وبلاگی هم تشکر می کنم که جویای حالت بودن الانم دارم اینو مینویسم حسابی سرما خوردم واصلا حال ندارم دلم برای ماچ کردن از اون لبای قرمزت تنگ شده اخه همش ازت دوری میکنم که فقط سرما نخوری اگه با من بود تو این دو سه روز اصلا شیر خودمو بهت نمیدادم ولی از دست این بابات که انقدر روت حساسه اجازه نداد بهت شیر خشک بدم ولی خدا خدا میکنم اصلا سرما نخوری ولی خدا باباتو برام نگهدار...
نویسنده :
مامانی
11:58
اینجا اقا ماهان اماده شده بره خانه مامنی وعزیزش عید دیدنی
پسرم تو این ایام هر وقت خواستم امدت کنم بریم بیرون انقدر از پوشیدن لباس عیدت ناراحت میشدی کلی گریه میکردی و هر وقت هم که لباسو تنت میکردم و بعدش خوابت میبرد و وقتی سرتو رو بالشتت میزاشتی خیس عرق میشدی منم همیشه یه کهنه نخی زیر سرت میزاشتم تا خیسی سرتو به خودش بگیره منم که اینجا امادت کرده بودم که اولین عید دیدنی 3 نفررو با هم بریم اینم عکس 3 نفرمون که اصلا جالب نیفتاد چون جلوی در خانه گرفتیم و ماشین همسایه نقش عکاس بود ...
نویسنده :
مامانی
12:18
ماهان و اولین عیدی
شاه پسر امسال اولین عیدی رو بابا محمد بهت داد اون بعد از سال تحویل که روی ماهتو بوسید 50هزارتومان پول بهت هدیه داد واین دستبند که اسم نازتم روش حک شده هدیه منو و بابا محمد که تو ناقلا هم بهش حساسیت پیدا کردی تا میندازیم دستت دور مچ دستت نازت زودی قرمز میشه این بابای حساس هم نمیزاره دستت کنم پسر امسال +هدیه منو بابایی کلی عیدی دیگه هم جمع کردی از اسباب بازی بگیر تا پول نقد ولی چون پول نقدت زیاد شد منو بابایی قرار گذاشتیم برات حساب بانک مسکن جوانان هم برات افتتاح کنیم که فردا که بزرگ شد نگی عیدیام کو وقرار هم گذاشتیم هر هدیه و هر پولی که مخصوص خودت بود بدون دست زدن بهش تمام و کمال بریزیم تو حسابت تا بدونی منو بابایی چقدر امانت دار خوب...
نویسنده :
مامانی
12:03
عیدو سفره هفت سین
سلام مامانی عزیزترینم خیلی خدارو سپاس می کنم به خاطر دادن فرشته ای که تو باشی به منو بابایی نمیدونی که چقدر این عید با تمام عیدهای زندگیمون فرق داشت خیلی لحظه قشنگی بود که تو در کنار منو بابایی سر سفره هفت سین منتظر سال تحویل بودی نمیدونی که چقدر دوستداریممممممممممممممم اینم عکس اقا ماهان در کنار سفره هفت سین این سفره هفت سین هم خاله نرگس برات درست کرده عزیزم قربون اون قیافت برم که همش تو فکر بودی نمیدونم تو نیم وجبی چه فکر داری بقیه تو ادامه مطلب ...
نویسنده :
مامانی
8:59












