ماهان عشق بابا و مامانماهان عشق بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره

ماهان نفسی

گل پسر استقلالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

                                    ماهانم استقلالی شده مامان یادش به خیر منو بابایی نامزد بودیم رفته بودیم گیشا خرید که یک دفعه چشم به این لباس افتاد اخه مامانی بعد استقلالی به خاطر همین به بابا گفتم بیا اینو بخریم اگه خدادر اینده بهمون یه پسر داد تنش کنیم بابا هم که عاشق پسره نه نیورد ومنم با هزار ارزو خریدمش همیشه نگاش میکردم میگفتم محمد اگه نی نیمون دخترم بشه یک بار اینو تنش میکنم  بابا هم میگفت انشالله خدا بهمون بده سالم باشه هر چی شد شما این لباسو تنش ک...
21 فروردين 1391

13 بدر و ماهان

سلام مرد من عشق زندگیم راستشو بخوای این ١٣ با تمام ١٣ بدرهام فرق داشت میدونم خودت فرقشو میدونی بله وجود فرشته ای مثل تو فرقشه عزیزم خیلی بهمون خوش گذشت با خانواده عزیز(مامان من)رفتیم چیتگر اقا جون دستش درد نکنه ساعت ٤ صبح رفته بود برامون جا نگهداشته بود اخه نمیدونی که با اینکه ماهم ساعت ٧صبح راه افتادیم کلی تو ترافیک موندیم وگرنه چیتگر که سهله هیچ جا برای نشستن نبود خلاصه شما هم که اصلا عادت به زود بیدارشدن ندارید وقتی رسیدیم پارک شما وقتی احساس کردید به مقصد رسیدیم خوابتون برد اخه یه کوچولو هم هوا خنک بود ترسیدم سرما بخورید شمارو تو کریرتون گذاشتم تو ماشین افتاب هم تو صورتتون افتاده بود شما ساعت ها خوابیدید ساعت ١٢ بود که بیدار ...
13 فروردين 1391

ماهان و 4 ماهگی واکسن

الهی من فدات شم مامانی عزیزدلم قربون خدا برم که تو رو انقدر ناز افریده 4 ماهگیت مبارک باشه نمیدونی چه احساس خوبی دارم که بزرگ شدنت رو میبینم امروز منو بابایی تورو اماده کردیم بریم واکسن بزنیم من همش دلهره داشتم ولی از ترسم که باز بابایی رو ناراحت نکنم رو نمیکردم وقتی به بیمارستان رسیدیم که گفت واکسن نمیزنیم بعداز تعطیلات نمیدونی که چه حسی داشتم همش میگفتم اخ جونم پسرم قسر در رفت ولی بابایی گفت میریم یه بیمارستان دیگه امروز باید واکسن بزنه اخه نمیدونی این بابا از 100 بچه هم بدتر اصلا دوستنداره کارهای مربوط به تو 1روزم اینور اونور بشه رفتیم به 2تا بیمارستان دیگه هم سر زدیم اونها هم منو خوشحال کردن گفتن نه نمیزنیم بعد از تعطیلات ولی بابای شما ...
10 فروردين 1391

عکساهای جالب ماهان

اینجا رفته بودیم خانه عمو مهدی شما هم مثل همیشه خواب بودی بابا هم شمارو رو تخت سارا دختر عمو تون گذاشت وسارا هم کنار شما دراز کشید نمیدونی بابا چقدر سارا رو دوستداره و منم که میدیدم انقدر قشنگ باهم خوابیدید این عکسارو گرفتم                                                          بقیه در ادامه مطلب            ...
9 فروردين 1391

ماهان بابایی شده

ای پیسر شیطون نمیدونی که چقدر بابایی شدی همش دوست داشتداری بقل بابا باشی هر جا که میرفتیم گریه میکردی تا بابایی بقلت میکرد مثل ابی رو اتیش ساکت میشدی جدیدا هم دوست داری پشت فرمون هم بقلش باشی منم چند تا عکس که بقل بابایی بودی گرفتم راستی مثل ادم بزرگا از مهمونی که میومدیم این بابا سریع لباستو که عوض میکردم پیش بابا دراز میکشیدی و مشغول تماشای تلویزیون میشدی نمیدونی که چقدر از تماشای تلویزیون لذت میبری        اینجا هم تنهایی که یه روز دیگه بود که داشتیم میرفتیم مهمونی بابا شمارو گذاشته رو صندلی پشت فرمون تو هم ساکت نشسته بودی و منتظر بابا          اینجا هم از...
8 فروردين 1391

ماهان ولباسای عیدش

سلام پسرم میدونم از دستم خسته ای ولی نمیدونی که مامان چقدر بد حاله اخه عشقم 2روز بود که فقط دنبال لباس خریدنو خرید عید بودیم امروزم که اخرین روز سال 90فقط امدم که اخرین پست 90 برات بزارم که فردا اگه اینو خوندی نگی مامان خانم چرا اخرین پست 90 برام نذاشتی ولی از همه خاله های نی نی وبلاگی هم تشکر می کنم که جویای حالت بودن الانم دارم اینو مینویسم حسابی سرما خوردم واصلا حال ندارم دلم برای ماچ کردن از اون لبای قرمزت تنگ شده اخه همش ازت دوری میکنم که فقط سرما نخوری اگه با من بود تو این دو سه روز اصلا شیر خودمو بهت نمیدادم ولی از دست این بابات که انقدر روت حساسه اجازه نداد بهت شیر خشک بدم ولی خدا خدا میکنم اصلا سرما نخوری ولی خدا باباتو برام نگهدار...
5 فروردين 1391

اینجا اقا ماهان اماده شده بره خانه مامنی وعزیزش عید دیدنی

پسرم تو این ایام هر وقت خواستم امدت کنم بریم بیرون انقدر از پوشیدن لباس عیدت ناراحت میشدی کلی گریه میکردی و هر وقت هم که لباسو تنت میکردم و بعدش خوابت میبرد و وقتی سرتو رو بالشتت میزاشتی خیس عرق میشدی منم همیشه یه کهنه نخی زیر سرت میزاشتم تا خیسی سرتو به خودش بگیره منم که اینجا امادت کرده بودم که اولین عید دیدنی 3 نفررو با هم بریم اینم عکس 3 نفرمون که اصلا جالب نیفتاد چون جلوی در خانه گرفتیم و ماشین همسایه نقش عکاس بود ...
2 فروردين 1391

ماهان و اولین عیدی

شاه پسر امسال اولین عیدی رو بابا محمد بهت داد اون بعد از سال تحویل که روی ماهتو بوسید 50هزارتومان پول بهت هدیه داد واین دستبند که اسم نازتم روش حک شده هدیه منو و بابا محمد که تو ناقلا هم بهش حساسیت پیدا کردی تا میندازیم دستت دور مچ دستت نازت زودی قرمز میشه این بابای حساس هم نمیزاره دستت کنم پسر امسال +هدیه منو بابایی کلی عیدی دیگه هم جمع کردی از اسباب بازی بگیر تا پول نقد ولی چون پول نقدت زیاد شد منو بابایی قرار گذاشتیم برات حساب بانک مسکن جوانان هم برات افتتاح کنیم که فردا که بزرگ شد نگی عیدیام کو وقرار هم گذاشتیم هر هدیه و هر پولی که مخصوص خودت بود بدون دست زدن بهش تمام و کمال بریزیم تو حسابت تا بدونی منو بابایی چقدر امانت دار خوب...
2 فروردين 1391

عیدو سفره هفت سین

سلام مامانی عزیزترینم خیلی خدارو سپاس می کنم به خاطر دادن فرشته ای که تو باشی به منو بابایی نمیدونی که چقدر این عید با تمام عیدهای زندگیمون فرق داشت خیلی لحظه قشنگی بود که تو در کنار منو بابایی سر سفره هفت سین منتظر سال تحویل بودی نمیدونی که چقدر دوستداریممممممممممممممم اینم عکس اقا ماهان در کنار سفره هفت سین این سفره هفت سین هم خاله نرگس برات درست کرده    عزیزم قربون اون قیافت برم که همش تو فکر بودی نمیدونم تو نیم وجبی چه فکر داری بقیه تو ادامه مطلب   ...
1 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ماهان نفسی می باشد