ماهان عشق بابا و مامانماهان عشق بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

ماهان نفسی

تسلیت به تمام بازماندگان

شنبه بود، آغاز هفته اي براي ما و پاياني براي همه هفته هاي عمرت غمت آوار مي شود بر سرم، و آرزوهايي كه اينك زير خاك مدفون اند و روزه اي كه هرگز افطار نشد ساعت 4:45 به چه مي انديشيدي؟ به مزارع نخود، به شير گاوها، به سيب باغ ها، به نتايج كنكور، به عروسي دخترت، پايان خدمت پسرت، به بيست و چندمين قسمت سريال " خداحافظ بچه "... آسوده بخواب كه آبادي ات ويران شد ديگر دست هاي پينه بسته ات به چه كار مي آيد؟ يك عمر هم كه بيل بزني نه سقف كاه گلي خانه ات تعمير مي شود و نه كمر شكسته ات راست...   با كمال تأسف و تأثر در حادثه زلزله روز شنبه تعدادي از شهروندان شهرستان‌هاي اهر ، ورزقان و هريس كشته و مجروح شده‌اند ...
21 مرداد 1391

8ماه زندگی با مرد کوچولو و کارهای قشنگش

سلام مرد کوچولوی مامان وای که باورش برام سخته که 8 ماه باهات زندگی کردم چه زود گذشت هنوز صدای گریه کردنت تو اتاق عمل تو گوشمه هنوز اون چهره معصوم ولپ قرمزیت تو اون پارچه سبز سفید اتاق عمل جلو چشامه  هنوز تلاشهای من برای برگردونن سرت به سمت صدام یادمه وای که با تو بودن چه زود میگذره وچه خوش وای که عزیزم الان که نگات میکنم میبینم اون پاهای کوچولوت دیگه از تشکت میزنه بیرون واین نشونه بلند شدن قدتهدوستدارم محکم تو بقلم فشارت بدم عزیزم از کارات که هر چی بگم تمومی نداره الان دیگه بیچاره بابا که از سرکار  که میاد دیگه حق تکون خوردن نداره اخه شیطون مامان احساس میکنه دوباره باباش میره و نمیاد خی...
15 مرداد 1391

تولد 8 ماهگیت مبارک مرد کوچولو

مرد کوچولوی من ماهگیت  مبارک     اگه شکلات بودی شیرین ترین بودی ، اگه عروسک بودی بغلی ترین بودی ، اگه  ستاره بودی روشن ترین بودی و تا زمانی که پسر منی عزیز ترینی . روز تولدت  مبارک . . . عزیزم عشقم تولد ٨ ماهگیت با عزیزواقاجون وخاله فاطمه وباباجونی رفتیم رستوران خاتون خیلی خوش گذشت وای که چه شیطون شدی هر جا میرسی باید سریع لباسهای راحتی تنت کنم وگرنه اروم نمونی اله دورت بگردم تولدت مبارک اینجا داشتم حاضرت میکردم ولی انقدر جدیدا از لباس عوض کردن وپوشیدن متنفری هر تیکه ای که تنت میکردم باید یه چند دقیقه نازتو میکشیدم اینج...
10 مرداد 1391

پسرم و کارای جدیدش

سلام مرد مامان چطولیییییییییییییییییییییییی از زبون سارا دختر عمو برات نوشتم چطوری رو عشق من نمیدونی که چقدر بلا شدی جدیدا که با کارات من وبابایی رو غافل گیر میکنی عین ادم بزرگامیمونی اخه بچه مگه بچه هم از تلویزیون سر در میاره که عاشق فیلم های جم شدی شما پا به پای من فیلمارو نگاه میکنی شما قلب منی روح منی اخه نمیدونم دیگه به چی توصیفت کنم مامان جون انقدر با نمک شدی هزار الله اکبر هر کی میبینتت باید سریع برات اسپند دود کنم چون خیلی تو چشمی  جدیدا هم که خودت دیگه قادر به نشستن شدی و میشینی وبا اسباب بازیات بازی میکنی واگه ببینی تلفن زنگ میزنه سریع خودتو به صورت شنا میرسونی به میز تلفن و با جیغ میگی که به من گوشیرو بدید و ...
29 تير 1391

مرد من به تنهایی غذا خورشده

سلام مرد کوچولوی مامانییییییییییییییییییییییییی عزیز دلم نمیدونی که چقدر جیگر شدی نفسم الهی دورت بگردم شکموی مامان وای میمرم برات موقعه غذا خوردن اخه نمیدونی که چقدر بلا شدی هر وقت ظرف غذا رو تو دست مامانی میبینی چشات زودتر از دهنت باز میشه مثلا عاشق موبایلی وقتی موبایل تو دستت باشه وظرف غذارو تو دست من ببینی خدا رحم کنه به موبایل انچنان پرتابی میکنی که تمام تجهیزات گوشی از هم جدا میشه الهی فدات بشم شکمو جدیدا هم که اصلا تحمل نداری که یه کوچولو هم غذا خوردنت دیر بشه اگه یه ثانیه مامان حواسش پرت بشه اول میزنی زیر گریه و بعدظرفو به سرعت از دست مامان میقاپی ومنم که میبینم با ولع خودت غذا میخوری جدیدا ظرف غذاتو میزارم جلوت...
22 تير 1391

پسرم عشق رانندگی داره

عشق رانندگی پسرم عزیز دل مامان نمیدونی که چقدر از دست کارات خندمون میگیره اخ جدیدا با بابا که میشینی پشت رل فقط دوستداری خودت فرمون ماشین رو بگیری و مثل ادم بزرگا ژست میگیری الهی مامان دورت بگرده با این کارهایی که تو میکنی همیشه احساس میکنم 2 تا مرد بزرگ تو زندگیم دارم به وجودتون افتخار میکنم عزیزم وقتی هم بابا شمارو به خاطر امنیت از بقلش شمارو به بقل من میده نمیدونی که چقدر با مامان لج میکنی خودتو به اون راه میزنی که انگار نه انگار دارم صدات میکنم یا دارم باهات بازی میکنم همش روتو ازم بر میگردونی وهمش به بابایی با صداهایی که از خودت درمیاری بهش میگی که میخوام بیام پیشت و بابا هم چون طاقت نداره شمارو کلافه ببینه تا بقلتون میکنه انچنا...
17 تير 1391

ماهان وپارک چیتگر

سلام گل پسرم یه دونه مامان   پسرم نفسم عزیزم امدم مطلب پارک چیتگرو برات بزارم اخه جمعه گذشته برای نهار خاله بابا جونی همه عموها ودختر خاله هارو به چیتگر برد وای که هوا چقدر گرم بود شما هم که اصلا طاقت گرما نبودی همش عرق میکردی و همه بهم گفتن که لباساشو در بیار و فقط رکابیشو و پنبریزش تو تنش بمونه که شما هم از این کار من اصلا بدتون نیومد کلی حال کرده بودید تازگی ها هم که یاد گرفتی وقتی کسی بهت میگه بیا بریم ددر سریع دستاتو به سمتش دراز میکنی و پاهات و به سرعت تکون میدی و بلند بلند میخندی الهی دورت بگردم که همه برای باتو بودن نوبت میگرفتن عزیزیمی راستی دختر خاله باباجون نعنو به درخت بسته بود وشما فقط عاشق این بودی که یکی ...
16 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ماهان نفسی می باشد