ماهان عشق بابا و مامانماهان عشق بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

ماهان نفسی

تولد 7 ماهگیت

تولدت مبارک ای گل گلدون من هزار سال زنده باشی بسته به تو جون من این هدیه تولد پیشکش چشمای تو نازگل زیبای من چشام زیر پای تو . عزیز دلم شما یه ماه دیگه به ماهدونگیت اضافه شد شدی ٧ ماهه نمیدونم چه جوری ابن روزا گذشت باورم نمیشه اصلا نمیدونم وقتی به شکر تمام نعمتهای خدا که میرسم از نعمت بزرگی که بهم داده که اونم فرشته قشنگ و پاک به من تویی با چه کلمه ای از خدا سپاس کنم فقط میدونم با صدای بلند داد میزنم خدایا دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتدارم خدایا به کدوم کار خوبم این فرشتتو بهم سپردی خداجون به همه زنهای دنیا این لذت شیرینو قسمت کن     ...
10 تير 1391

ماهان و زردالو

سلام جیگرم تمام وجود مامان عشق مامان میدونم الان میگی چقدر دیر به دیر این وبلاگ منو اپ میکنی به خدا مامان دارم خانه تکونی میکنم حسابی کارام با وجود شما کند پیش میره خدا بابایی رو تا عمر داریم برامون حفظ کنه همه کارهارو اون انجام میده از پرده شستن بگیر تا جابه جایی وسایل و گردگیری اخه همش به من میگه بشین پیش ماهان تو بگو من انجام میدم منم مجبورم بیشتر پیش شما بشینم و بابایی با خاله کارهای خانه رو انجام بدن اهان یادم رفت بگم اصلا برای چی دارم خانه تکونی میکنم اخه همه به خاطر ماه مبارک رمضان وهم به خاطر اینکه بابا میخواد بینیشو عمل کنه و میدونم که دیگه از این به بعد نمیتونه کارهای سنگین برام بکنه منم از موقعیت سوء ...
9 تير 1391

ماهان وخوردن میوه

سلام جیگر طلای مامان عشقم میدونم خیلی دیر به دیر میام وبتو اپ میکنم به خدا نمیرسم یا اینکه هی میام اینجا شروع میکنم مطلب اضافه کردن و نمیدونم چه مرضی گرفته این نی نی سایت یه دفعه قطع میشه من حس نوشتن دوباره رو ندارم الانم دارم مینویسم همش میگم خدایا نکنه دوباره قطع بشه خلاصه نفسم از دست شکمو بودن شما دیگه منو بابایی نمیتونیم چیزی جلوی چشم شما بخوریم اخه همش بالا و پایین میپری جدیدا تا ظرف میوه رو میبینی دیگه طاقتت تموم میشه واگه بهت ندیم میزنی زیر گریه و منم که طاقت ندارم همیشه یه چیزی میدم دستت یا سیب یا لیمو ولی الان دیگه نمیخوای مابهت بدیم میگی بیارید جلوی دستم ظرف میوه رو خودم انتخاب کنم و همیشه هم دستت یا رو هلو یا ش...
7 تير 1391

ماهانمو جشن امام حسین

نفسی مامان مامان داره دیونه میشه از دوستداشتن زیادت   عزیزترین کس زندگیم چند روز دیگه 7 ماهگیت تموم میشه باورم نمیشه هفت ماه از باهم بودنمون داره میگذره هفت ماه از بهترین لحظه های عمرم داره میگذره خدا چرا روزهای خوب انقدر زود میگذره خدایا به حق این روز قشنگت که تولد بهترین مرد دنیاست کسی که همیشه ارزوی دیدن دوبارشو دارم اره امامه سرورمه حسینم ** میلاد امام حسین علیه السلام مبارک باد ** عزیزم نمیدونی که من چه ارادت خواستی به امام حسین دارم امسال شما هم از شربتهای خوشمزه امام حسینی نوش جان کردی امروز که با بابایی رفتیم خیابان چقدر قشنگ بود همه داشتن شربت وشیرینی پخش میکردن به ماهم شربت وکیک دادن شما اصلا نذاشتی ماما...
4 تير 1391

ماهان وشکلک

سلام نفس مامان شدی گوله نمک منو بابایی عزیزکم نمیدونی که چقدر نمکی شدی کارت شده همش شکلک دراوردن ای منو بابایی رو به خنده در میاری نمیدونیم از دستت چیکار کنیم تازگیها یه شکلکهایی در میاری تا میبینی مازدیم زیر خنده خودتم با ما میخندی ودوباره تکرارش میکنی همش کارم شده برات ایت الکرسی بخونم تا چشم نخوری به خدا هر جا میبرمت انقدر نمک نمیریزی همه عاشقت میشن دیگه بابایی اجازه نمیده زیاد خوشتیپت کنم میگه تو خوش تیپشم میکنی بیشتر به چشم میاد راست میگه دیگه طوری شده میریم خرید انقدر صدا وشکلک در میاری کلی ادمو دور خودت جمع میکنی چند وقت پیش رفته بودیم پاساژخرید یه دفعه یه خانم امد جلو بهم گفت خانم اجازه میدی بچتونو یه کوچولو بقل ...
30 خرداد 1391

ماهان مرد کوچولو

سلام جیگری مامان بخورمت پسرم عزیزم جمعه رفتیم خانه عمو محسن نذری  شله زرد داشتن اولش به هممون خوش گذشت ولی اخرش خیلی بد تموم شد اخه برای سرد شدن شله زردها که بتونن روشو تزیین کنن یه پنکه گذاشته بودن که برای اهل قاجار بود از اون قدیمیها که پررهای پنکه از المنیوم بود ودورش محافظ نداشت بیچاره مامانی هم که همش خودش به دیگرون میگفت حواستون به این پنکه باشه نکنه دستتون بهش بگیره خودش وقتی رفت پنکه رو جابه جا کنه دستش رفت تو پنکه لعنتی و حسابی انگشتاش زخم شد بیچاره انقدر ازش خون رفت که از حال رفت وای ههمون دست وپامونو گم کرده بودیم نمیدونستیم باید چیکار کنیم گفتیم ببریمش بیمارستان ولی عمو محسن گفت نه چیزی نیست الان عسل ...
28 خرداد 1391

ماهان جون مامان رو ببخش

سلام عزیزم پسرم حسابی ناراحتم منو ش اصلا روم نمیشه بگم منو ببخش اره اصلا تا خود صبح خوابم نبرد همش عذاب وجدان داشت دیونم میکرد خوب به خدا نمیدونم اصلا چطوری این اتفاق افتاد شب که بابا از سرکار امد بهش گفتم بریم کمی بچرخیم تا حالمون عوض بشه بیچاره بابا جونم با اون همه کاروخستگی با اشتیاق منو شمارو برد بیرون برامون معجون هم خرید خوردیم خلاصه خیلی خوش گذشت بعدشم برای دیدن عمو مجتبی که از کربلا امده بود رفتیم اونجا هم خیلی خوش گذشت بعدش که برگشتیم چون شام نخورده بودیم رفتم تا شام رو اماده کنم شما با بابایی تو سالن خونه دراز کشیده بودید که دیدم داری گریه میکنی وقتی از اشپزخانه امدم دیدم بله جاتونو کثیف کردید و باباهم خوا...
23 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ماهان نفسی می باشد