ماهان نفسی
خاطرات ماهان نفسی
قالب وبلاگ

[ يکشنبه 20 مرداد 1392 ] [ 3 PM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

سلام عشق مامان سلام تمام هستی من سلام عمر من

امروز میخام فقط برات بنویسم بنویسم که چقدر دوست دارم بنویسم که چقدر خوشحالم که تورو دارم بنویسم خداجون خدای مهربون همیشه سپاسگذارتم به خاطر وجود ماهانم

عشقم الان شما 31ماهتونه یعنی خداا من 31 ماهه مامانم خدایا چقدر خوبه اگه عمر داره میگذره اینجوری بگذره که نفهمم چقدر با تو شادم با تو احساس ارامش دارم با تو همه چی هستم با تو زندگی معنا داره با تو زندگی زیباتر

پسرم مرد کوچک من مرد رعنای من من وبابا هر روز که نگاهت میکنیم میگیم خدایا از عمرما بگیر بده به پسرمون

خدایا لبشو همیشه خندون وچشاشو همیشه پر از اشک شوق کن

عزیزم نمیدونم چرا هر چی مینویسم احساساتم تموم نمیشه میخام از کارات بگم که همه کاراتو خودت انجام میدی همه کاراتو حمام رفتم دستشویی رفتن غذا خوردن حتی خرید کردن اخه جدیدا اجازه نمیدی ما مغازه بریم منم لیست میکنم شما میری خرید میکنی اینم ناگفته نباشه مغازه دوتا در فرق میکنه با خونمون ولی همین که اقا شدی افتخار میکنم تازه شمارو کلاس هم نوشتم کلاس شنا ولی خوب فقط 5 جلسه خیلی ذوق کردی از جلسه 6 گففتی نمیرم که نمیرم یادمه جلسه 5 مربی ازم خواست ولت کنم توی اب ولی شما ترسیدی واین ترس تو شما موند واز استخر متنفر شدی خیلی بد خیلی جلسه 6 هر کاری کردم توی اب نرفتی با اون چشات اشک میریختی وتند تند منو میبوسیدی میگفتی مامانم توروخدا بریم خونه توروخدا نمیتونستم تحمل کنم اینجوری اذیت بشی انصراف دادم که تا خودت خوب نفهمیدی استخر خطرناک نیست نبرمت دوست ندارم روحیت اینجوری ازرده بشه

کلی تو خونه بازی میکنی عشق فوتبال داری از دستت تو خونه نمیدونم چیکار کنم همش میگم مامان جان شوت کن تو ویترین شوت نکن روی میز شوت نکن ..... ولی خوب گوش نمیدی میگی پس بریم پارک

بازی با بچه ها رو خیلی دوستداری رابطتت عالیه اصلا خسیس نیستی به هیچ عنوان هر چی میبری کسی ازت بخاد ا کمال میل بهش میدی مثلا جدید بازی اسکوتر رو خیلی زیاد دوستداری اسکوتر بابا برات خریده ولی داغون داغونش کردی چون انقدر با سرعت باهاش ببازی میکنی جای خطرناک که میرسی از روش میپری و ولش میکنی میخوره به دیوار واینور اونور خرابش کردی عاشق رانندگی هستی بابا برات ماشین شارژی خرید خیلی ماهرانه رانندگی میکنی کل محوطه خونمونو قشنگ میری میای خیلی من ذوق میکنم

از نقاشی لذت خیلی زیاد میبری عاشق نوشتن ونقاشی هستی از انگلیسی هم که بگم عالی یاد میگیری

الان راحت این کلمه هارو که میخام برات بنویسم رو انگلیسی میگی

اب-توپ-ماشین-سلام-شیر-گربه-سگ-سیب-مادر-پدر-موش-ماهی-مداد-در-

رو خیلی راحت تلفظ میکنی

عاشق شنیدن اهنگ وخوندن باهاشی

جدیدا هم میخام باهت حفظ شعر بکنم یه توپ دارم رو فقط حفظ

عاشق خوندن کتابی جدیدا میخای بخوابی میری کتاب قصه رو میاری میدی من یا بابا میگی قصه بگو کلا کتاب دوستداری

برای هر کاری اجازه میگیری مامان اجازه هست برم بیرون مامان اجازه میدی بستنی بخرم خیلی خوشم میاد گاهی هم لج میکنی هر چی میگم میگی من اهات قهرم دیگه حرف نمیزنم

خلاصه خیلی خوشحالم خوشحالم خیلی تو خوبی خوشحالم تو مهربونی خوشحالم خوب منو وبابا رو درک میکنی دوستدارم پسرمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

[ جمعه 13 تير 1393 ] [ 2 PM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

سلام پسر عزیز مامان همه زندگی مامان امدم بلاخره امدم بگم از سال 93

به خدا انقدر بازیگوش وشیطون شدی که به کار خونه نمیرسم چه برسه به وبلاگت ولی خوب اول از همه جا داره از خاله شادی دنیای مجازیت تشکر کنم کلی برات تقویم سال 93رو طراحی کرده وبرات فرستاده ولی هنوز موفق به چاپ شدنش نشدم وخیلی زود به زود میاد به وبلاگت سر میزنه وهمش از من میخواد وبلاگت به روز کنم خاله شادی دوست داریممممممممممممممممممممحبت

سال 93موقعه سال تحویل همگی با خانواده مامانی وعموهات عمو محسن عمو مجتبی وعمو مهدی سر مزاراقاجون بودیم خیلی جاش خالی بود بینمون باورم نمیشد که سال 93 اقا جون پیشمون نباشه وبرای حس وجودش در کنارمون باید سر خاکش بنشینیم نمیدونم چرا دلم گرفت با نوشتن این متن اخه نمیدونی ماهان چه گلی رو از دست دادیم ولی همیشه برام باعث تعجب بود وقتی شما خونه اقا جون میرفتید اولین کاری که میکردید با این که اقاجون تو بستر افتاده بود میدویدد وماچش میکردید وحالا هم وقتی سر قطعه اقاجون میرسیم از ماشین که پیدا میشید بدو بدو خودت مستقیم میری سرخاک اقاجون وعکسشو میبوسی این هفته گذشته یعنی اولین 5شنبه اردیبهشت ماه که رفتیم شما یهو به بابا گفتید بابا برای اقا جون گل بخر گل بخر هیچ وقت نمیگفتید همیشه ما خودمون میخریدیم ولی نمیدونم تو با اون قلب کوچیکت چه جوری همه اینارو حس میکنی چقدر هنوز اقا جونو دوست داری

اینم که تا میرسی بوس میکنی عکس اقا جونو

ناگفته نباشه بابا جون خیلی براش سخت همچنان مرگ پدرش نمیتونه تحمل کنه هر دفعه سر خاکش میریم کلی گریه میکنه برای صبوری بابات خیلی دعا میکنم

خلاصه سال جدید رو سر خاک اقا جون نو کردیم وخیلی هم حس خوبی بود

واولین روز ودومین روز عید رو به احترام عید اول اقاجون خونه نشستیم وبعد از اون برای دیدن دوستای مهربان بابا جون که تا حالا همدیگرو ندیده بودن یعنی یه دوستی که 1سال بود باهم تلفنی کار میکردن واز برادر به هم نزدکتر شده بودن رفتیم وای که چه خانواده ماهی بودن اصلا ه صمیمیتی بینمون پیش امده بود وقتی از مسافرت 2 روزمون برگشتیم کلی دلمون رای تک تکشون یعنی اقا یعقوب وخانم مهربونش محبوبه جان وپسر کوچولوی 2ماهش طاها تنگ شده بود این خانواده اهوازی خیلی ماه بودن هر چی بگم کم گفتم اهواز هم واقعا قشنگ بود لب کارون وای خیلی هوای خوبی داشت  وای چه خانواده خوبی داشت این اقا یعقوب ماه یعنی کاملا ماه خلاصه خیلی خوشحالم یه عمو وزن عموی دیگه ای پیدا کردی که خیلی مهربونن دوسشوندارم 3تاشونم

این عکسارو هم داداش مهربون عمو یعقوب عمو محمد ازمون گرفت تو اهواز

اینم بگم عکسا ساعت 4 شب گرفته شده نمیدونی چه صفایی داشت

راستی یادم رفت اولین پرواز هواییت بود بلیطش نمیدونی چقدر سخت گیرمون امد قرار شد با ماشین خودمون بریم اهواز همه چی برداشتم از چای بگیر تا غذای بین راه ولی بابا گفت یه سر بزنیم رودگاه ببینیم بلیط کنسلی گیرمون میاد یا نه ساعت 4رفتیم رودگاه انقدر ما این ورودی 2و4رو رفتیم امدیم اخر ساعت 11شب پرواز برای ابادان گیرمون امد رفتیم ابادان ماشینمونم تو پارکینگ فرودگاه با تمام وسایل سفرمون گذاشتیم موند بعد وقتی سوار هواپیما شدیم شما انقدر دلبری کردید کلی دوست پیدا کردید عاشق هواپیما بودید همش از اول پرواز تا اخرش از پنجره بیرونو نگاه میکردیدوای وقتی رسیدیم ابادان یک سره گره میکردی میخوام برم با هواپیما بازی کنم جمع کردنت مکافات بود خلاصه که دیوانه وار عاشق هواپیماییییییییییییییییییییییی

خلاصه جونم برات بگه وانگشتام تایپ کن که بعد از اون 2روزم رفتیم شهرستان ما یعنی خونه مادربزرگ مامانت خیلی بهت انجا خوش میگذره چون یه ده خیلی کوچیکه پراز بچه ویه چشمه اب زلال وپراز بره های کوچولو که تو ازشون دست بردار نیستی

ببخشید عکسا بی کیفیتن نمیدونم چرا اینجوری افتادن متاسفمخجالت

بعد از کلی بازی با این برهای کوچولو بهت چای خیلی مزه میداد ببین فقط چه جوری نشستی

بعد از تعطیلاتم که بابا رت سر کارو ما خونه نشین شدیم تا 13 بدر که خیلی خوش گذشت بهمون عالی بود یه خاطره به یاد ماندنی 13 سال 93

با خانواده اقاجون(بابای مامان)وخاله نرگش شوهر مهربونش عمو میلاد رفتیم چیتگر جای پارسالیموننننننننننننننننننننننننننننن

اوا اوا یادم رفت بگم که دایی وزن دایی ومادر بزرگ منم امدن

تازشم شب قبلش همه اینا خونه ما بودن که 13 صبح زود راه بیفتیم از یه جا ولی هیچ کس جز شما 2یا 3 ساعت خوابیدید ساعت 5 صبح راه افتادیم تازه ساعت 8 جا پیدا کردیم ولی همون جای قبلیمون دقیقا همون سکو خیلی باحال بود

وای فکرشو کن از شب قبل 13 بدر ما بیدار بودیم تا 24بعدش

کلا سال خوبی بود دوسشداشتم تا اینجا بمونه پست بعدیتم توراهه

 

[ شنبه 20 ارديبهشت 1393 ] [ 1 AM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]
[ پنجشنبه 22 اسفند 1392 ] [ 10:16 ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

سلام عشق مامانی سلام جون مامان همه عمر مامان

http://falshbaner.persiangig.com/image/tavallod/babol2011-36.gif

  شکلکهای جالب و متنوع آروین

نمیدونم چی بنویسم فقط مینویسم تمام وجودمی تمام زندگیمی طوری که اگه قرار یه لقمه نان خالی بخورم اگه تو توش سهیم نباشی اصلا بهم نمیچسبه

عزیزم ببخشید نتونستم بیام واین ماهدونگی هاتو جداگانه تبریک بگم اخه شما که برای ادم وقت ازاد نمیزاری ولی ما همینجوری میخوایمت

http://falshbaner.persiangig.com/image/tavallod/babol2011-31.gif

تو دگه با اون زبون شیرینت داری جمله میگی عزیزم حرف زدنت خیلی دلبر شده

نمیدونی که وقتی میخوای هم دولپ وهم لب ادمو ببوسی چه جوری با اون انگشتای کوچیکت میگی 3تا بس 3تا بوس همه عاشق این حرکتتن

نمیدونم چرا خیلی کم بهم مامان میگی همش یسره میگی زهرا جون زهراجون تازه یه چز خیلی جالبببببب بیرون که باشیم میگی زهرا خانم ولی من جوابتو نمیدم میگی مامان جونییییییییییییییی

خیلی باهوشی هزار ماشالله نمیدونم این ادرس خونه ها وشناختن ماشین طرف چه جوری تو اون مخ کوچولوت میمونه مصلا الان از سر کوچه هر کدوم عموهات رد بشیم حتی نصفه شب اگه چشمتون به کوچه بیفته سریع اسم طرفو میاری مثلا میگی عمو حسین پرشیا سفید ببینی میگی برای عمو حسینه همیشه بابا میگه ماهان چند سال دیگه خیابانارو هم بهتر از تو میشناسه مثلا میریم خونه مامان من که همون عزیز تو میشه اگه ماشین اقاجون یا شوهر خاله نرگس جلوی در باشه سریع میگی ماشیش میلاد ماشیش اقاجون اه به ماشین نمیدونم چرا هنوز ماشیش میگیییییییییییییییییییییییییییییی

خدایا شکرت این فرشت ناخداگاه گاهی صلوات میگه مثلا وقتی میبینه صدای قران میاد یا اذان میشنوه خیلی جالبه برام خداروشکررررررررررررررر

ولی ازت دوتا گلگی دارم پسرم بعضی موقعه خیلی اذیتم میکن مثلا گاهی الکی میای میزنی ادمو از این کارت خیلی ناراحت میشم وازارم میده مثلا یبار خیلی ناراحت شدم واذیت شدم تو مطب موهای خالتو گرفتی وول نمیکردی خیل خجالت کشیدمممممممممممممممممم یکی دیگه این که همش پشت سر  کسی که داره ازخونمون میره یا ازخونشون میریم گریه میکنی توروخدا اینارو بزار کنار

عاشقتم یه روز من داشتم تو اشپزخونه ظرف میشستم وشما داشتید برنامه خانواده تماشا میکردید یهو امدید کلید کردی گفتی مامان جونم شیرینی میخوام بعد اشاره کردی تلویزیون گفتی شیرینی بپز دیدم خانم اشپزه اموزش شیرینی میده شما حوس کردی دوتایی با هم همون لحظه شروع به کیک پختن کردی خیلی بهت لذت داد

عزیزم هر چی برات بنویسم کمه

اهان یادم رفت تو اوایل اسفند یه سرما خوردگی خیلی بدی خوردی طوری که عرض 2روز1کیلو کم کردی خیلی داغون شده بودم انقدر کوچولو شده بودی که پیرهن کوچیگیات تنت میرفت ولی خداروشکر الان بهتری خوبییییییییییییییی توروخدا سرما نخور من میمیرممممممممممممم

دیگه بسه بریم دنبال عکسامونblowing birthday candles emoticon

اینجا ولیمه خوری مامانی وعمو وزن عمو محمد امین وزهرا بچه های عمو حسینه

عاشق این عکستم الهی دامادیت پسرم

اینم با سارا دختر عموت اصلا باهم نمیسازید ولی بدون هم هم نمیتونید

این عکست خیلی باحاله یه روز هوا سرد بود ولی افتابی شما هم میخواستید برید بیرون شال وکلاه کردید گفتم میری میشینی تو افتاب تکون نمیخوریا امدم بهتون سر بزنم دیدم انقدر قشنگ عینه پیر مردا نمیدونم کی امدی صندلیتو از خونه بردی نشستی تو افتابببببببببببببب

 

خدااز چشم بد دور نگهت داره الهییییییییییی

[ شنبه 10 اسفند 1392 ] [ 8:53 ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

عزیزم دورت بگردم اینجا صبح ساعت9که ما تو ویلای عمو فرهنگ دوست باباجون بودیم که قرار بود بابا بره سرکار من وشما کنار عمو ونامزد خوشگلش بمونیم تا بابا بره کاراشو کنه وبا خاله فاطمه بیاد که ساعت 9 زنگ زد وخر فوت اقا جونو داد که بلند شدیم راه بیفتیم با عمو فرهنگ که یهو دیدم اوف چقدر برف امده

اینم یبار منو بابا مشغول حرف زدن تو ماشین بودیم که یهو دیدم شما صدایی ازتون در نمیاد دیدم عزیزدلم ایستاده عقب ماشین سرتونو گذاشتی روی تاقچه وخوابتون برده

وحشتناک عاشق ماشینی وهر جا بری چشمت بخوره میخوای که لنگشو داشته باشی هر چی هم بخرم رات مهمون 2روزه دیگه رفته تو سطل اشغالی اینم رفته بودم خرید که شما انقدر گریه کردی که مجبور شدم برات بخرم نمیدونی چقدر ذوق میکردی تا رسیدی خونه بازش کردی

اینجا هم نشستی داری برای خودت خمیر بازی میکردی وففقط بهم میگفتی ماشین درست کن

اینجا هم ماشین رودرست کردم داری کلی کیف میکنی

عشق ماشینی رتی کامینتو اوردی ماشیناتو داری بارش میزنی

عزیز دلم اینجا لباس خوابتو پوشیدی هر کاری کردم نذاشتی از صورتت عکس گیرم

ولی نمیدونم چرا اسرار کردی پیراهنشو دربیارم

در اوردی رفتی پتو انداختی روت نشستی روی پای بابا میگی سرده

 

 

 

[ يکشنبه 13 بهمن 1392 ] [ 1 AM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

روی یک تخت چوبی، بد حال، چشمهایی که گودتر می شد
اشکهایی که حلقه می بستند، قرصهایی که بی اثر می شد

صبح یک روز سرد زمستانی، آخرین سرفه در فضا پیچید
آخرین برگ از درخت افتاد، پدر آماده سفر می شد

شب آخر چه صمیمانه نگاهی کردی
من صمیمانه دلم سوخت و تو آهی کردی

چه شبها تا سپیده درد کشیدی
ندای یا علی، یا رب کشیدی

بخواب آرام، پدر جان در مزارت
که پایان شد تمام دردهایت

پنهان به خاک گشت چو قد رسای تو
غمگین مباش، در دل ما هست جای تو

از مرگ ناگهانیت ای نازنین پدر
بیگانه سوخت تا چه رسد آشنای تو


همسر عزیزم محمدم زندگی من به خاطر از دست دادن پدری که تاج سرت بود همه ی زندگیت بود تمام وابستگیات بود رو بهت تسلیت میگم اینو بدون که منم کمتر از تو عذاب نمیکشم چون پدر تو پدر منم بودو برای دست دادن این گوهر زیبا منم اذیت شدم ولی نمیخام روز به روز اب شدن تورو هم ببینم نمیخام ببینم تو این 13روزی که پدرتو از دست دادی موهای سفیدی که بین ریشات وموهات برق میزنن وخودنمایی میکنن روز به روز بیشتر بشن عزیزم این خواست خدا بوذه ویه جور شفاعت پس راضی باش به حکمت خدا وبدون پدرت یکی از پدرهای پاک ومعصومی بود که تا به حال دیدم هیچ وقت یادم نمیره که تو حال مریضی تو حال نداشتن نا برای خوردن اب توی خواب هم نمازشو میخوند یادم نمیره برای دستهایی که به هوش نبود ولی به حالت قنوت بالا بود والله اکبر الله اکبرزمزمه میکرد عزیزم پدر تو خیلی مرد بود که 5تا فرزند نمونه تو این دنیا تربیت کرد واز خودش یادگاری جا گذاشته فقط میتونم بگم خدا صبرت بده وروحشو شاد کنه

برای شادی روح پدر عزیزم فتح اله فتح الهی (فاتحه وصلوات)

[ سه شنبه 24 دی 1392 ] [ 1:32 ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

پسرم تاج سرم تولدت مبارک

گل من عروسکم تولدت مبارک

عزیزم تولد 2سالگیت مبارک

 

عزیزم به مناسبت 2 سالگیت که به هیچ کس نگفتیم تولدته دوتا مهمونی خودمونی بین عمو وخاله هات گرفتیم اینجا هم خونه عزیزه که برات یه کیک کوچول گرفتن وشما تولد 2سالگی رو کنارشون فوت کردی دستشون درد نکنه نخندید نذاشت لباساش عوض کنم از ذوق کیک همون لباس تو خونگی تنشه

اینم مهمونی تولدت خونه مامانی(خونه مامان بابا)

اینجا هم مگه میذاشتی عکس بگیرم ببین تو اشپزخونه گیرت انداختم کنار ریحانه ومحمد امین وسارا دختر عمو وپسر عموت عکس گرفتم ازت

ولی خوب این دختر عموت سارا اصلا اجازه نمیداد که شما تنهایی کنار کیک باشی میگفت تولد منه خوب چون بچه بود ما هم دوستنداشتیم ناراحتش کنیم چون عزیز دله به خاطر همین تو همه عکسات همراهیت کرده

وای وقتی دیدی کیکت ماشین همش میخواستی برشداری باهاش بازی کنی وکارت شد انگشت زدن به کیک ومزه مزه کردنش

بفرمایید ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 دی 1392 ] [ 0 AM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

عزیزم شاه پسرم 25ماهگیت مبارک

باورم نمیشه که داری روز به روز بزرگتر میشی ورای خودت یه مرد کوچک

خدارو روزی100بارشکر میکنم که توشدی نعمت بزرگ خونمون چراغ و روشنایی دلمون عشقم به وجودت می بالمونمیدونی که چقدر ذوق میکنم میام مطالبتو اینجا برات میزارم خیلی عشق میکنم وقتی نگاه میکنم به روزهای قبل ویاد خاطرات قشنگت


7.gif

 

مردکوچولوی من دیگه ماشالله حرف زدنت داره بهتر میشه

مثلا:بابا بده .بخور-پاشو-بریم-ماشیش(ماشین)خاله-دایی-اقاجون-شیر-کیک-ماست-کره-نوشابه-بخواب-عکس-عینک-پارک-الو-سلام-خوبی-مامانی-عزیز-خداحافظ-برق-وخیلی کلمات دیگه راستی اسم من وبابا رو هم وقتی به کمک احتباج داری به اسم صدامون میزنی

ماشالله اگه 100بارم صدات بزنیم فقط تو جواب میگی جان

لگو هم که باهات کار میکنم تمام وکمال همرو سر جاش میزاری وحتی اسم چندتا حیوان رو هم از بهری مثل:ماهی-گربه-اسب-مار-شیر-موش-بز-گوزن-زرافه

عزیزم ماشالله خیلی باهوشی وحشتناک عاشق ماشینی کلی اسباب بازی ماشین داری ولی همشون داغونن نمیدونم چرا علاقه خواستی به تفتیتشون داری همرو داغنون کردی عاشق اینی رو لباسات عکس ماشین باشه

اوه اوه داشت یادم میرفت که تا 10 میتونی بشماری

هزار ماشالله بسه دیگه زیاد نمیگم تا چشم نخوری

عزیزم به زودی میام با کلی عکس فعلا بایبای بای

 

 

 

 

[ سه شنبه 10 دی 1392 ] [ 1:19 ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

نایت اسکین

سلام پسرکم

تعجب نکن منم مامانی امدم اره امدم بنویسم منو ببخش انقدر دیر به دیر میام تو

وبلاگت به خدا دیگه دلو دماغ هیچی رو نداریم

اخه دوستندارم اول نوشته هام بخوام از غمو و مشکلات بگم دوستدارم بگم پسرم مبارکه تولدت مبارکه هورا

عشق مامان باورم نمیشه که 2 سال گذشت دوسال از باتو بودن گذشت وای چقدر زود گذشت ولی خوش گذشت امیدوارم 120 ساله شی نه اصلا 240 ساله شیابله

عزیزم نمیدونی چه جیگری شد هزار ماشالله مثلا حرف زدنت خوردنی خوردنی شدی

100 دفعه هم صدات کنم جان میگی-وقتی میگیم این کارو کن چشم میگی-هر جا میریم سلام میدی-فوق العاده باهوشی-عاشق حمامی -عاشق ماشینی هر جا میریم میگی برام ماشین بخرید-عاشق شهر بازی هستی دوستداری همش وسایل انجارو سوار بشی-دیگه حرف زدنت داره خوب میشه ولی کامل دیگه حالی میکنه همه عاشقتن خیلی مهربونی خیلی دوستداشتنی شدی

در مورد تولدم بگم امسال برات گوسفند عقیق کردیم وبرات دوتا مهمونی برای 2 تا خانواده پدری وخودم گرفتیم به خاطر همین تولد خودمونی گرفتیم اخه دوستنداشیم به مهمونا بگیم گوسفند رو برای تولدت عقیق کردیم که بخوان به زحمت بیفتن وبرات کادو بیارن ولی در کل خیلی خوب بود شما هم کیف کرده بودی دوبار شمع فوت کردی از اون روز هر جا میریم شیرینی فرشی سریع میری سراغ شمع میگی کیک هم بگیریم خیلی خوش به حالت شده

ولی تو این مدت خیلی حال وهوای خوبی نداریم اخه اقا جون بابای بابا محمد حالش خیلی بد شد بیمارستان بستری قسمت ای سی یو خیلی دلم براش میسوزه کلی براش گریه میکنیم چون اصلا هوشیاری نداره توروخدا هر کسی خواننده است برای شفاش دعا کنه التماس دعا داریم

ماهان تو عاشق اقاجونی با اینکه اقا جون الزایمری اصلا گاهی تورو نمیشناخت ولی تو همیشه وقتی میرفتیم خونه اقاجونینا میپریدی بقلش وبوسش میکردی الان همش دعا دعا میکنم دوباره اونروزا بیاد اقا جون خونه باشه وتو بدویی بقلش خیلی دلم میخاد

اینو نوشتم که بدونی خیلی دوستدارم ومیخام بیام وبلاگتو به روز کنم الانم باید برم ایندفعه که بیایم با کلی عکس میام قول میدم

 

[ شنبه 7 دی 1392 ] [ 1 AM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

عشق من همه ی زندگی من همه وجودم تمام زندگیم

امدم امدم با کلی حرف اگه از یادم نره برات بنویسم

نمیدونم از کجا شروع کنم اول از همه از اخلاقات میگم اینکه جدیدا خیلی بهونه گیر شدی واگه چیزی رو بخوای بهت ندیدم جبغ میزنی وگریه میکنی ولی خوب من کوتاه نمیام چیزی ر که نخوام بهت نمیدم تو هم دقیقا بعد از کمی گریه این شکلی میشیکلافه

وای عاشق خوابیدنتم من یا بابایی که کنارت دراز میکشیم دستتو میندازی گردنمون وراحت میخوابی دیگه شبا خیلی کم پیش میاد که شیر پاستوریزه هم بخوری گاهی یک سره تا خود صبح ساعت 10 خوابی بیدارم نمیشی ولی انقدر خوشگل میخوابی هر کی میبینه حسادت میکنه مخصوصا با من مثل گنجشک سرتو میبری زیر بقل من وخودتو جمع میکنی تو بقلم وهمش بهم میگی مامان سرد سرد یعنی پتو بنداز روم منم کلی ماچت میکنم میگم رو چشمممممممممممممممممماچ

عاشق اب بازی وحمام کردنی قلب

از غذا خوردنتم بگم خوب میخوری ولی نمیدونم چرا دوباره وزنت کم شد خوب وزن گرفته بودی نمیدونم چون قطره اهن دیگه نمیدم از اینه یا نه ولی از امروز باز میخوام قطره اهنتو شروع کنم ولی اخه 4 تا دندونای بالات خیلی بد رنگ شدن شما هم که مسواک نمیزنی چون خمیرو میخوری منم مسواک خالی برات میکشمنگرانخدایا چیکار کنم دوستدارم دندونات مثل مروارید باشه خوب

خیلی حرف گوش کن هستی

حرف زدنتم که بدک نیست ولی هنوز ارزو دارم قشنگ حر بزنی مثل پارسا که خیلی قشنگ شعر میخونه منم دلم میخواد خوب مامان جونی کلماتی که جدیدا میگی  اینه چسم(چشم)کک(کیک)شوکو(شکلات)نرس(نرگس خالتو صدا میزنی)کی(کیه)شب(شب بخیر)سن(صندلی)اوپ(سوپ)دایا(سارا)نعمه(نغمه)

دیگه تا اینجا الان تو خاطرمه

از رقصیدنت هر چی بگم کمه انقدر تو این مدت مهمونی رفتیم تو هر مهمونی تو اون وسطا لای جمعیت میرقصیدی کلی کیف میکردم

همچنان از بهم ریختگی متنفری اصلا نمیزاری اشغالی تو خونه باشه ولی وای به روز که بخوای همه چی رو بهم بزنی خونه کونفیکون میشه

پسرم نمیدونم چرا جدیدا خیلی به چشم میای همش با سر میخوری جایی خیلی نگرانتم خیلی زیاد اگه جایی بریم که خیلی شیرین کاری کنیم یهو محکم میخوری زمین نمیدونم جریانش چیه یبارم خونه عزیز انچنان خوردی رو چارچوب که هممون قلبمون امد دستمون گفتیم الان دماغت شکسته دهنت پر خونه ولی خدارو شکر هیچیت نشد خدا بهت رحم کرد قرار تولدت حتما برات عقیقه کنم اگه خدا بخواد

راستی ماهان نمیدونم خیلی ناراحتم ولی دایی امیر ترک تحصیل کرده با اون سن کمش داره کار میکنه خیلی ناراحتم براش اخه یه پسر 14 ساله ببین چقدر از درس متنفربود که ترجیح داد کار کنه ولی درس نخونه پسرم خیلی زیاد من اذیت میشم با این قضیه ولی کاری از دستم بر نمیاد

ماهان اقا جون بابای بابا محمد اصلا حال نداره خیلی ناراحتم براش الزایمرش خیلی وحشتناک شده از همه خواننده های این وبلاگم میخوام براش دعا کنن خدا شفاشو بده اخه ابا جون خیلی با دیدن باباش تو این وضعیت عذاب میکشه دلم خیلی میسوزه ولی نمیدونم با اینکه از موقعی که شما به دنیا امدی اصلا اقا جون تو وضعیتی نبوده که با شما بازی کنه  ولی شما خیلی زیاد دوسشداری مامان جون که همیشه شمارو میگیره تو بقلش فشار میده وبوستون میکنه رو انقدر تحویل نمیگیری که اقاجونو انقدر میگیری

ولی همچنان بین من وبابا یه سدی که اجازه نمیدی حتی بابا تو خونه کنار من بشینه وقتی میاد کنارم میشینه بدو بدو میای دست منو میگیری وبا انگشتت اشاره میکنی پاشم جامو عوض کنم والا از دستت موندیم چه جوری کنار هم باشیم تا شما حسادت نکنی نمیدونم کی این دوره تموم میشه

راستی باباجون یه کار خیلی قشنگ کرد برات به مناسبت از گرفتن شیر وپوشک اتاق خواب خودمونو جمع کردیم وبرات یه اتاق بازی با تمام امکانات مث تاب سر سره الکلنگ استخر توب همه چی برات گرفت چون تو زمستان هم پارک رفتن تعطیله لاعقل خونه بازی کنی ببین ما از اتاق خصوصی خودمونم گذشتیم ولی تو در قبالش دعا کن یه خونه بزرگ بخریم منم خدا میدونه خسته شدم از خونه کوچیک خیلی سخته خدا به داد همه برسه به داد منم همینطورزبان

بریم بریم سراغ عکسا تا بیدار نشدی اخه هی داری تکون تکون میخوری

با این عکس شروع میکنم اخه یادم رفت بگم یدونه از کارهای عجیبت اینه میری در لباسشویی رو بازم میکنی وبا قلتک داخلش بازی میکنی

بقیه ادامه مطلب بیا تو

 




ادامه مطلب
[ دوشنبه 13 آبان 1392 ] [ 17:07 ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

پسر خوشگل مامان من شرمنده ام که تولد 22 ماهگیت و23 ماهگیتو همزمان برات پست گذاشتم اخه اصلا از دست شما نمیتونم لب تاب روشن کنم میای میشینی پاش ویدنده بازی در میاری که من میخوام نانای ببینم یعنی فیلم های توی لب تابو باید موقعه ای بیام که شما خوابی والا جونم برات بگه به خدا تو ان مدت انقدر مهمونی وتولد دعوت شدیم که دیگه همیشه مثل جنازه بعد از مهمونی تا 3 روز میفتادم به خاطر همین دیگه تنبل شدم روم سیاه منو ببخش

 حالا بریم سراغ تولد

                 

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک

عزیز دلم وماهدونگیت مبارک

گروه گل یاس

 

[ جمعه 10 آبان 1392 ] [ 16:12 ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ جمعه 12 مهر 1392 ] [ 16:32 ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

اینجا تو راه تبریزیم ساعت حدود 10 شبه که شما تب لت بابا رو گذاشتی رو پات وفیلم اوردی داری نگاه میکنی

اینجا تو حیاط عموی بابا نشستیم تا نهار بخوریم

اینجا عمو برات گوجه سبز چیده داری میزنی به بدن

اینم دیواری که بین خونه اقاجون وعمو هستش تو گهگداری از این دیوار ردو بدل میشدی

اینجا هم داری از اب چاهی که تو حیاط داشتن حیاطو میشوری زورتم نمیرسه

 

بیا بیا ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ يکشنبه 31 شهريور 1392 ] [ 1 PM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

سلام عشق مامان

من فدای همه مهربونیات مرد خودم

عزیزم میدونم خیلی دیر به دیر میام به خدا دیگه شما بزرگتر وفرصت کمتر دارم که پای نت بشینم ولی الان خیلی حرف دارم انقدر زیاد که نمیدونم برسم بابرات بنویسم یانه

ولی از مسافرت 1 هفته ایمون به تریز شروع میکنم که خیلی خوش گذشت عالی بود اخه پسر عمه بابا انجا سفره خانه سنتی خیلی شیکی زده بود که اکثرا میرفتیم انجا وبهش ما هم خیلی خوش می گذشت اخه خدا بیامرز عمو بابا که فوت کرد پسراش همه ارثاشونو گرفتن واین اسیاب قدیمی که توی یه باغ بود به پسر عمو بهروز بابا رسید که اونم کار خیلی عالی کرد که اونو صفره خانه درستش کرد ودست به اسیاب نزد انجارو هم موزه کرده تمام وسایل باباش از سیگار تا کلاه سرشو هم برای یادگاری انجا گذاشته وقتی میرتم تو موزه خیلی دلم میگرفت میگفتم کاش بود میدید اسیابی که سالی یبار هم کسی بهش سر نمیزد چقدر برای خودش ارزشمند شده خدا بیامرزتش ولی یه اتفاق بدم انجا برای شما افتاد که اخرش خیلی حالمونو گرفت شما بابابا روی نیمکتهای چوبی که از تنه درخت بود نشسته بودید وکف انجا پراز سنگ های ریز بود که ناخوداگاه نمیدونم چی شد که یهو شما از پشت محکم برگشتید وبا صورت محکم خوردید زمین چشم سمت راستتون وروی دماغتون حسابی زخم شد نمیدونی هر دفعه نگاه میکردم میگفتم چشمت کردن لحظه اخری این بلا سرت امد ولی خداروشکر دو 3 بار که حمام بردمت زخمات ریخت وصورتت مثل قبل شد خدارو شکر

جونم برات بگه که دیگه ورد زبونت بابا جون شده نمیزاری نفس بکشه همش هر کاری میکنی صداش میزنی بابا بابا خیلی دلبری صداش میکنی وبه من یه موقعه ای مامان میگی یه موقعه ای مامی نمیدونم چرا گم کردی اسم منو ولی خودم دوست دارم وقتی مامی صدام میکنی حرف زدنم که ماشالله داره خوب میشه مثلا میسی(مرسی)کپس(کفش)اقاجی(اقاجون)عسیس(عزیز)باچه(باشه)چس(چشم)دای
(دایی)اپ(تاپ)پاک(پارک)اوپ(توپ)چایی(چای)هان هان(ماشین)پی پیش(پیش پیش)جیس(جیش)

خلاصه داری راه میفتی به حرف زدن

از پوشک گرفتنتم که کامل شد دیگه شبا هم بدون پوشکی اصلا تو خونه دستشویی نمیکنی قشنگ میای صدامون میزنی خیلی خوشحالم الانم که تو اقدام از شیر گرفتنتم دیشب بدون شیر خوابوندمت فقط یه بار نصفه شب بهت دادم روزم که اصلا ولی جیگرم کبابه که گریه هاتو میبینم ولی خوب دیگه باید گرفتت

از حمام رفتن هم هنوز ترس داری ولی خیلی بهتر شدی

از تمیزیت هر چی بگم کمه نه تو لباس نه تو کار خونه تو جمع اوری وسایلت ماهی ماه

انقدر تو چشمی که هد نداره برات مهم نیست خونه خودمونیم یا کس دیگه قشنگ ببینی مثلا دارن سفره پهن میکنن بلند میشی کمک میکنی اگه برعکسشم اشه ببینی دارن جمع میکنن بازم تا زیر سفره ای رو هم جمع نکنی دست بردار نیستی خیلی از اینکه نشسته باشیم وجلومون ظرف کثیف باشه متنفری میبری میندازی تو سینک میای اخه بلدی قشنگ رو نوک انگشتات وایمیستی ومیندازی تو سینک اشغالهارو هم توسطل اشغالی خلاصه مرد پاکیزه ای هستی

از جوراب متنفری قط تو کفش باشه پات غر نمیزنی ولی اگه کفشتو دربیارم سریع میگی در در یعنی جورابتو دربیاریم

عاشق لوازم ارایشی لاک زدن روژ زدن انقدر قشنگ لباتو میاری جلو که رژ بزنم برات که خوردنی میشی

ولی تو وسایلت خسیس شدی نمیزاری کسی دست بزنه حتی به وسایل من وبابا اگه گوشیم دست کسی باشه میگیری میاری میدی به خودم یا میزاری یه جا که دست نزنه

عاشق گردشی خسته نمیشی عاشق کله پاچه وسیراب شیردونی عاشق چرخ وفلک وبلالی

راستی الان حدود 1 هفته بود مریض بودی حسابی از غذا خوردن افتادی ولی باز خدارو شکر با خردن میوه زیاد دوباره غذاخورت کردم

وای که هرجا صدای اهنگ شاد برسه به گوشت اقا قر تو کمرش نمیمونه میریزه بیرون یعنی رقاص رقاصی

اخه 25 تولد من بود بابا هم حسابی سوپرایزم کرده بود خانه مامان زن عمو که خودشون شهرستان بودن یه مهمونی برام گرفته بود که من اصلا خبر نداشتم خیلی خوش گذشت تازش من دوستی که 7 سال پیش گمش کرده بودمم پیدا کردم وبابا اونم با همسرش ونی نی تو دلیش دعوت کرده بود در کل یه مهمونی شاد شاد برام گرفته بود که هیچ وقت از یادم نمیره وشما هم از اول مهمونی تا اخر مهمونی اون وسط در حال رقصیدن بودید اصلا کوتاه نمیومدی با هر اهنگ خارجی وایرانی نگاه میکردی به اونایی که وسط بودن عین اونا میرقصیدی عشقم نمیدونی چقدر خوشگل میرقصی برعکس بابا که اصلا نمیرقصه میگه رقص برای مرد نیست ولی شما یه پا رقاصید

یه چیز دیگه هم بگم چون ما خونمون کوچیکه ویه خوابه قرار جمعه که میشه فردا تخت خوابمو جمع کنم وفقط تخت شما بمونه وکمدتون بریم با بابا جون برات کلی وسایل بخریم که اون اتاق اختصاصی برای شما از وسایل گفتم نه اینکه نداریدا نه منظورم وسایل بازی بود تاپ سرسره کلبه پازل های بزرگ اخه اله کلنگ هفته پیش بابا خریده دید خیلی ذوق داری وباهاش بازی میکنی میخواد اتاق رو براتون اتاق بازی درست کنه میگه حالا تا یه خونه بزرگتر بخریم شما راحت باشید تو این خونه خودمونیم ما از تخت خوابمون میگذریم که شما خوشحال باشیداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

برم برم تا بیدار نشدی ونیومدی پای لب تاپ اخه احساس میکنم نور لب تاپ چشاتونو قرمز میکنه هر وقت پای لب تاپ نشستید هر چشاتونو مالیدید دیگه الان نزدیک 2 هفته هست نمیزارم دست بهش بزنی میام میام سر وقت یک عالمه برات عکس میزارم کلی خاطره رو رات زنده میکنم زود میام قولماچ

 

[ پنجشنبه 28 شهريور 1392 ] [ 15:24 ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

شکلک های شباهنگ Shabahang- Birthday: 3

 

ای جونم عمرم نفسم عشقم تویی همه کسم وای چه خوشحالم تو رو دارم

ای جونم دلیل بودنم عشقم مثل خون تو تنم وای چه خوشحالم تو رو دارم ای جونم

ای جونم من این حس قشنگو به تو مدیونم

می دونم تا دنیا باشه عاشق تو می مونم

می دونم می مونم

نفسم قلبم مبارک


[ پنجشنبه 28 شهريور 1392 ] [ 3 PM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این گل پسر ماهان متولد 10/9/1390دربیمارستان میلادتهران-اسم باباش محمد فتح الهی واسم مامانش زهرا کژلو-اسم پدر بزرگ ومامان بزرگ پدریش:حاج احمد فتح الهی وصدیقه مهدی کاشی-اسم پدر بزرگو مامان بززگ مادریش:حسن کژلو و زینب جباری
لینک دوستان
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 36
بازدید دیروز : 135
بازدید هفته گذشته : 316
کل بازدید : 211832