سلام عشق مامان نمیدونی مامان چقدر دیوانه وار دوستداره اخه عشق مامان خودت میدونی چرا اینجوری دارم ابراز علاقه میکنم اخه میدونی مامان حسابی مریض شده هواشو خیلی داری مثلا اصلا الکی گریه نمیکنی اصلا دلت نمیخواد مامان بقلت کنه بهونه نمیگیری وقتی مامان کنارت دراز میکشه و چشاشو میبنده تو فقط نگاه میکنی و وقتی مامان چشاشو باز میکنه میبینه که فرشته کوچولوش غرق خوابه الهی مامان دورت بگرده
شب که بابایی از سرکار امد به مامانی هدیه روزمادر ٢٠٠ تومان پول داد وگفت این هدیه از طرف من وماهانه و برو هر چی دلت میخواد بخر و من بهش گفتم دستت درد نکنه ماهان هدیشو امروز به من داده امروز خوب هوای مامانشو داشت از مامانش پرستاری کرده وبابایی حسابی ماچت کرد ومنم بهش گفتم جای منم حسابی بوسیدتت اخه مامان نمیتونه با این حالش شمارو ببوسه دلم برای بوسیدنای لپای نازت تنگیده
خلاصه وقتی داشتم حاضرت میکردم بریم خونه عزیزو مامانی تا هدیه روز مادرشونو بهشون بدیم لباس زرد رنگ تنت کردم دیدم انقدر ناز شدی حیفم امد برات عکس نگیرم وبرات تو وب نذارم حالا ببین مامان دروغ نمیگه چقدر ناز شدی جیگر طلا
داری نم نم اماده میشه

ببین این عکستو من خیلی دوستدارم

امادهه شدی ببین چه ناز شدی

اینجا تو خانه عزیز گلی که خاله برای عزیز خرید بود گل زرد همرنگ لباسات دیدی و میخوای بکنیش

بقیه تو ادامه مطلب نگاهی بندازید ضرر نداره
ادامه مطلب...
موضوع :
تقدیم به همه مادرای دنیا
.
.
.
.
.
.
آسمان را گفتم :
می توانی آیا
بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه
روح مادر گردی ؟
صاحب رفعت دیگر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !!!
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم !
…
خاک را پرسیدم :
می توانی آیا
دل مادر گردی ؟
آسمانی شوی و خرمن اختر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم !
…
این جهان را گفتم :
هستی کون و مکان را گفتم :
می توانی آیا
لفظ مادر گردی ؟
همه ی رفعت را
همه ی عزت را
همه ی شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت و شوکت و شان کم دارم !
عزت و نام و نشان کم دارم !
…
آن جهان را گفتم :
می توانی آیا
لحظه ای دامن مادر باشی ؟
مهد رحمت شوی و سخت معطر باشی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم !
آنچه در سینه ی مادر بوُد آن کم دارم !
…
روی کردم با بحر :
گفتم او را آیا
می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه
پای تا سر ، همه مادر گردی ؟
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص و محدودم
بهر این کار بزرگ
قطره ای بیش نیم
طاقت و تاب و توان کم دارم !
…
صبحدم را گفتم :
می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل و قند بریزد از تو ؟
لحظه ی حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
گل لبخند که روید ز لبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت !
در بهشت دگری نتوان جست !
من از آن آب حیات
من از آن لذت جان
که بود خنده ی او چشمه ی آن
من از آن محرومم
خنده ی من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خنده ی او
خنده ی او روح است
خنده ی او جان است
جان روزم من اگر ، لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر ، روح و روان کم دارم
…
کردم از علم سوال
می توانی آیا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی ؟
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
منطق و فلسفه و عقل و زبان کم دارم !
قدرت شرح و بیان کم دارم !
…
در پی عشق شدم
تا در آیینه ی او چهره ی مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم او در دم جان پرور مشکین نسیم
دیدم او در پرش نبض سحر
دیدم او در تپش قلب چمن
دیدم او لحظه ی روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظه ی پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمه ی زیبایی
بلکه او درهمه ی عالم خوبی ، همه ی رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود
موضوع :
پسرم عزیزم نفس مامان بزرگ شدی ماشالله هزار اله اکبر خدایا شکرت چقدر به خودم میبالم که خدا منو انقدر دوستداشته که تو گل پسرو به من داده عزیزم الان که هوا رو به گرماست شما هم که خیلی گرمایی هستی و چون موهات خیلی بلند شده بود و همینطور زیر کولر هم عرق میکردی بابایی امروز برد پیش دوستش عمو میثم موهاتو کوتاه کرد انقدر ناز شدی دوستدارم بخورمت
این موهای گل پسر قبل از کوتاهی

اینجا تو بقل بابا سر پایی عمو میثم موهاتو کوتاه میکنه

اینجا بعد از کوتاهی موهات امدی تو ماشین پیش مامانی ببین چه ناز شدی

ادامه مطلب...
موضوع :
پسرم عزیزم نمیدونم با این کارت میخوای چی به مامان وبابا بفهمونی ولی هر کاری که هست خیلی خطرناکه اخرم زدی دماغ خشگلتو زخم کردی ببین مثلا جق جقه که دستت باشه یه دفعه شروع میکنی محکم تکون دادن و با صدای بلند جیغ زدن و دیشب هم همینکارو کردی تا امدم جق جقه رو از دستت بگیرم محکم کوبیدی رو دماغت ببین چه زخمی کردی ولی اصلا هم دردت نمیاد چون هیچ گریه ای نکردی
الهی مامان فدای دماغ خشگلت بشه


موضوع :
سلام نفسی میدونم که خودت خوب میدونی چرا مامانی چند وقتی نیومده وب شمارو اپ کنه اخه گل پسرم حسابی مریض شده بودی هنوزم خوب خوب نشدی تا به این سن که رسیدی تا به حال اینجوری مریض نشده بودی ولی خوب منو بابایی همش دعا میکردیم مریضیت بیفته به جون ما تا تو زود خوب بشی اخه شنیدم اگه سرما خوردگی رو به کسی منتقل کنی زود خوب میشی منو بابایی هم کارمون شده بود از لبای ابدارت ماچ کردن تا اینکه سرما خوردگیتو به مامانی منقل کردی حسابی زمین گیرم کردی همینطوری ازدماغ و دهنو چشو لبو لوچس که اب اویزون میشه ولی خوب شما بهتر شدید ولی خودمونیما چه سرما خوردگی خوردم انقدر حالمو بد کرده که نگو ولی باز با این حال امدم تا وب گل پسرم که مامانای عزیز ازم خواستن اپش کنم به روز کنم اول خواستم چندتا عکس که تو این مدت ازت گرفتم وبا کاری بامزه که یاد گرفتی رو برات بذارم
یاد گرفتی وقتی یه جا میشینی صدایی به گوشت برسه با تعجب دنبال صدا میگردی

اینجا خاله روسری سرت کرده خیلی باحال شدی

یادگرفتی گشنت که میشه دیر که میرسم شروع میکنی شستتو ملچ مولوچ کردن

بقیه عکسها ادامه مطلب یادتون نره نگاه کنید
ادامه مطلب...
موضوع :
عشق مامان این چند تا عکسو هم شب سوم دادم با نوهای عمو ماشالله و نوه عمه زبیده و دختر عمه سکینه انداختی جالب بودن منم گذاشتم تو وبلاگت بمونه برات یادگاری
به ترتیب از راست ماهان عشق مامان بقل فاطمه (نوه عمو ماشالله)و دوباره فاطمه(نوه عمه زبیده) و حنانه (نوه عمو ماشالله)واون شیطونم که بالا نشسته مبینا(دختر عمه سکینه)

اینجا هم ماهان رو پای هستی نوه عمو ماشالله

به ترتیب فاطمه -ماهان -مبینا-فاطمه-حنانه

موضوع :

سلام پسر گلم عشق مامانی میدونم که خودت فهمیدی که مامان غرق غم شده اخه تو هم با هر اشک مامان یه لبخند قشنگ برای ارامش دلم بهم زدی پسرم دادام رفت برای همیشه رفت نمیدونم چرا و برای چی تو اون شب اروم و قرار نداشتی شب دوشنبه که رفتیم خانه مامانم چون دادام از بیمارستان مرخص شده بود وچند روزی بود که خانه مامانم بود رفتیم که چند روز پیششون بمونیم یادم نمیره وقتی رسیدیم عمه پروانه وعمه معصومه ام داشتن دادامو از حیاط میاوردن تو خاته که دادا چشش به تو که افتاد با اون حال مریضش باهات چند کلمه ای حرف زد منم خیلی باهاش سروکله زدم که بخندونمش ولی بیچاره همش درد داشت میگفت ای کمرم وای نفسم در نمیاد یادم میاد عصری عمه ها و مامان وقتی دادا رو بردن حمام وقتی در اوردنش از منم خواستن که کمکشون کنم تا لباساشو بپوشنن وقتی از کمرش گرفتم دست چپش خیلی میلرزید دستم گذاشتم تو دستش ومحکم دستمو فشار میداد میگفتم چی داداجان کجات درد میکنه میگفت همه جام خلاصه تا شب همش میگفت دلم میخواد برم دهات برم پیش بچه هام منم بهش میگفتم میری چه عجله ای نکنه از خانه ما خسته شدی میگفت نه میترسم بمیرم دیگه نتونم بچه های دیگمو ببینم اخرم همین شد عمو ستار وعمو جمشیدم که دهات زندگی میکنن و بابای بیچارمم که برای کار رفته بود ابیک خانه نبود فقط تونست تو پسراش عمو ماشالله رو ببینه همش به دلش افتاده بود که دیگه نمیرسه پسراشو ببینه یادمه شب عموم امد خانه مامانم دادام تا چشش افتاد زد زیر گریه گفت پسرم خوب شد لاعقل تو رو دیدم اگه من مردم ببریت دهات دفنم کنید پیش بابام عمو هم گفت چرا انقدر دلواپسی فکرای بد نکن تو خیلی هم حالت خوبه چی دلت دهاتو میخواد بهونه کردی بهت قول میدم فردا شب ببرمت دهات دادام با شنیدن اینکه فردا شب میره دهات اروم شد همینکه دادام اروم شد گریه شما شروع شد دیگه تمومی نداشت کاری کرد که ما شب برگردیم خانه خودمون اخه ناراحت میشدم میدیدم گریه شماهم باعث ازار دادام بشه ببخشید ولی همش دوستداشتم دادام تو ارامش بخوابه خلاصه شبو برگشتیم خانه صبح خواب بودم موبایلم زنگ خورد کاش هیچ وقت اون شب نمیومدم خانه تا صبح نگاش میکردم موبایلمو جواب دادم دیدم عمه سکینه امه داره گریه میکنه قلبم کف دستم بود گفتم عمه چی شده گفت تو بگو اخه فکر میکرد من خانه مامانمم گفتم من خانه خودمم شب برگشتم گفت عمه جانمامانت زنگ زده گفته دادا حال نداره راستشو تو بگو گفتم بزار زنگ بزنم بپرسم تمام دستام میلرزید به مامانم که زنگ زدم صدای گریه عمه پروانه ام تمام خانه رو برداشته بود منم با گریه به مامانم گفتم مامان دادام کجاست بگو دادام چشه مامانم گفت هیچی حالش بده من گوشی رو که قطع کردم مادر شوهرم پشت خط امد تا برداشتم گفت تصلیت میگم وای خانه دور سرم میچرخید گفت نه نگو نگو دادام رفته نگو دادام راحت خوابیده نا خوداگاه بدون خدا حافظی گوشیرو گذاشتم و عمه امو گرفتم فقط گفتم عمه دادام دیگه درد نداره دادام دیگه راحت خوابیده دوتایی پشت گوشی حق حق گریه کردیم خلاصه محمد امد دنبالم رفتیم خانه مامانم خدایا اولین باربود میدیدم خانه مامانم تو سیاهی گم شده تمام پاهام درد گرفته بود وقتی رسیدم خانه دیدم بیچاره ننه ام و عمه هام دور جنازه دادم نشستن دارن گریه میکنن نتونستم خودمو نگهدارم رفتم جنازشو بقل کردم از ته دلم داد زدم وازش خواستم پاشه به هممون بگه که خوابیده بوده حالا بیدار شده ولی نه واقعا دادام رفته بود ننه ام برای همیشه تنها شده گفتم دادا میخواستی امروز بری دهات چرا چشاتو باز نمیکنی ولی رفت دهات ولی تو خانه جدیدش رفت عمه ام میگه صبح که با مامانت بردیمش دستشویی همش میگفت کمرم درد میکنه نمیبرید منو دکتر بی انصافا و دستشو برد بالا گفت خدایا خلاصم کن و امد دراز کشید دیدم خوابید منم کنارش دراز کشیدم پایین تختش مامانتم رفت براش صبحانه اماده کنه که انگار یکی بهم گفت دادات دیگه بیدار نمیشه سریع چشامو باز کردم دیدم دادا طاق باز شده گفتم دادا دادا چشاتو باز کن دیدم اره واقعا دادام دیگه بیدار نشد گفتم خدایا انقدر زود صدای دادام بهت رسید به همین زودی مرادشو دادی خلاصش کردی اره واقعا دادام یه مرگ رضایت بخش نصیبش شد دادام رفت
تو رو هم برای دادام سیاه پوش کردمت

این چند تا عکسم که ابجی فاطمه ام ودختر عمه ام نازی سر خاک که صبح فردای خاک سپاری رفته بودن سر خاک گرفتن من خیلی خوشم امد دوستداشتم این 2تا عکس تو وبلاگت باشه با اجازت
این ابجی فاطمه خیلی بیتابی میکنه اخه خیلی با دادام جور بود تو این دوران مریضیش همش فاطمه بود با ناز کردن دادام بهش غذا میداد باهاش شوخی میکرد

اینم نازی دختر عمه معصومه است


موضوع :

وقتي که پاتو گذاشتي روي اين زمين خاکي
تموم گل هاي عالم شدن از دست تو شاکي
خدا هم هواتو داشته ، تو رو با گلا سرشته
با تو دنياي پر از درد ، واسه من مثل بهشته
٥ماهگیت عزیزم مبارککککک.
عزیزم ماهانم اهنگ صدات بهترین ترانه زندگیمه که هیچ وقت از اهنگت خسته نمیشم وبرام تکراری نمیشه وخودت میدونی نفسات تنها بهانه برای نفس کشیدنمه و وجودت تنها بهانه برای زندگی کردنمه پس عزیزم بهترین ترانه زندگیم با من بمان تا زنده بمانم
عشقم نمیدونی وقتی اون دستای قشنگتو تو دستام میگیرم وبه اون چشای نازت که مثل دریا میمونه بهت نگاه مکنم یاد میره که من کیم و کجام حس میکنم تازه از مادر متولد شدم وهیچ دردو غمی ندارم و کاری جز تو ندارم و فقط یک کلام یک کلام میگم خدایا شکرت و دستهای قشنگتو غرق بوسه میکنم
نفسی تولدت مبارککککککککککککککککککککککککک
امروز ٥ ماه که پیش منو بابا امدی تو بهترین هدیه برای ما بودی از سمت خدا امروز خانه مامانی صدیقه شام دعوت بودیم بابا هم که میدونست شما امروز تولدته یه کیک برات گرفت
تا در کنار مامانی و عمو مهدی ودختر عمو زهرا یه جشن کوچیک بگیریم اخه عمو حسینینا که شام دعوت بودن زود رفتن خبر نداشتن که ما برات کیک گرفتیم و بابا هم به زهرا گفت بمون اخر شب ما میرسونیمت خلاصه دردت به جونم نمیدونم چت شده بود که اصلا دوستنداشتی با کیک ازت عکس بگیریم منم که دیدم خیلی بد انوقی میکنی ٢تاعکس گرفتم دیدم نه بابا ساکت بشو نیستی اعصابم بهم ریخت وگوشیمو
گذاشتم تو کیفم وبهت گفتم راحت شدی مامانی دیگه عکس نمیخوام بگیرم حالا ساکت میشینی شما هم با یه نیش خند بهم فهموندی که بله شما امشب با دوربین
مشکل داری و منم که هی میخواستم از سارا دختر عمو مهدی با شما یواشکی عکس بگیرم نمیدونم شما چه حسی بهتون دست میداد که میفهمیدی وشروع میکردی به جیغ زدن ماهم تسلیم شدیم وعکسی نگرفتیم حالا نمیشد که تولدت بی عکس باشه همون عکسای داغونم گذاشتم برای یادگاری بمونه یکم بخندیم بعدن
اینجا حواست نیست ولو شدی بعد از گریه منم یواشکی گرفتم

اینجا سارا دختر عمو امد کنارت نشست ولی نمیدونم شما به چی فکر میکردی ولی خوب بازم ولو تر از قبل شدی

اینجا هم بعد از روشن کردن فشفشه من تعجب کردم شما براتون خیالی نبود ولی دختر عمو انچنان ترسیده بود که فرار کرد منم دوستداشتم بیام شمارو جمع و جورت کنم ترسیدم بفهمی که میخوام عکس بگیرم با همون لباسای تو خونه ازت گرفتم ولی خیلی سوژه با حالی شد

اینجا هم وقتی عمو میخواست کیکتو ببره به بابا گفتم یه بگیر بقلت ازش خوب عکس بگیرم ولی اینم تا امدم بگیرم شیطون سارا پرید از پشت بقلم دستم لرزید


موضوع :






